براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد
این وبلاگ منبع کاملی برای کلیپ ها و فیلم های نیمه شعبان است.
نیمه شعبان ۱۵ شعبان ویژه نیمه شعبان ولادت امام زمان عج ولادت امام عصر عج
غدیر خم مولودی نیمه شعبان مداحی نیمه شعبان اس ام اس نیمه شعبان
برچسبها : نیمه - شعبان - نیمه شعبان - این وبلاگ منبع - ۱۵ شعبان - ولادت امام عصر
1
« بسم الله الرحمن الرحیم »
نمایشنامه : جان دادن و ملاقات محبوب
به مناسبت عید غدیر
تعداد بازیگران: هفت نفر
صحنة کل: یک طرف از خانةکعبه نمایان است با پوششی با رنگ روشن که هنگام خطبه زمینة تصویر باشد.
« صحنة اول»
( ابتدا مجری که می تواند یکی از بازیگران نمایش باشد، جلوی صحنه، روبه مهمانان می ایستد و می گوید: )
مجری: السلام علیک یا امیرالمؤمنین یا سیّد الوصییِن، سلام بر جانشین بر حقّ رسول خدا– صلی الله علیه و آله و سلم- امیرمؤمنان علی- علیه السلام- ، ساقی کوثر.
روزی حارث همدانی ناراحت و پریشان خدمت مولی علی – علیه السلام- شرفیاب شد، در حالی که از ذکر موت ملول و غمگین شده بود،
عرض کرد: یا علی، از دو چیز به شدّت واهمه دارم یکی از وقتِ جان دادن و یکی از پُل صراط. امیرمؤمنان- علیه السلام- فرمودند: « ای حارث همدانی، خاطرت جمع باشد، کسی از دنیا نمی رود چه مؤمن و دوستدار من و چه منافق و دشمن من، مگر آنکه در وقت جان دادن مرا می بیند، و من دوستانم را از پُل صراط می گذرانم، به آتش دوزخ می گویم:این را بگذار که دوستِ من است و آن را بگیر که دشمن من است.»
ای دوست، همگان هنگام جان دادن امیرمؤمنان را می بینند و او بر مُحبّانش سخت نخواهد گرفت.
افکت 1 :
شعری آرام
هنگام پخش افکت، مردی آرام وارد شده، با لباسهای احرام، روبه کعبه مشغول نماز شده و سپس می نشیند و دست روبه آسمان زیر لب دعا می کند، مرد بعدی هم با لباس احرام در حال دعا کردن وارد می شود، مردی که وارد می شود به نام مرد شامی با تعجب به مردی که نشسته به نام عبدالرحمن خیره شده، گویا او را می شناسد ...)
مرد شامی( زیر لب ) :آیا او عبدالرحمن است، ولی اینجا چه می کند؟ چه چهرة غمگینی دارد.
مرد شامی( جلو رفته و خطاب به عبدالرحمن) : سلام عبدالرحمن
عبدالرحمن( با تعجب سر بلند می کند) : سلام تو اینجا چه می کنی
( بلند شده و یکدیگر را در آغوش می کشند)
مرد شامی: ( با دست پُشتِ شانة رفیقش می زند) چه طوری پسر غَنَم اَزُدی، پارسال دوست، امسال آشنا، نمی دانستم تو هم عازم حج شده ای، با کدام کاروان آمدی؟ چرا خبر ندادی با هم از شام حرکت کنیم؟
عبدالرحمن: خوبم خدا را شکر، کسی را خبر نکردم، می خواستم تنها باشم.
مرد شامی: از عبادتت دانستم طوری شده ، دیدم در فکری و غمگین، راستش را بگو چه شده؟
عبدالرحمن: ( آهی می کشد) متحوّل شده ام، بین حقّ و باطل مانده ام، آخر می دانی چه شده؟ دامادم، دامادم مَعاذبن جبل از دنیا رفت.
مرد شامی: چه؟ معاذ دامادت از دنیا رفت؟ خدایش بیامرزد، نمی دانستم.
ولی بگو ببینیم، از دنیا رفتن دامادت چه ربطی به حق و باطل دارد؟ چه ربطی به تحوّل تو دارد؟
عبدالرحمن: نگو داماد، نگو قوم و خویش، بگو دشمن، نگو خدایش بیامرزد، بگو خدا لعنتش کند!
اگر می دانستم او از مردان دوزخی است، هرگز دخترم را به حباله اش درنمی آوردم.
مرد شامی: چه می گویی عبدالرحمن بن غنَم، تو که یک عمر همدوش او بودی، هم پدر زنش بودی هم یاورش.
عبدالرحمن: اشتباه کردم، خطا کردم، از کارهای پنهانیش بی اطلاع بودم، نمی دانستم اهل دوزخ است.
مرد شامی( با خنده ): آخر تو از کجا می دانی اهل دوزخ است، نکند علم غیب داری؟
عبدالرحمن: نه علم غیب ندارم، ولی از حقایقی مطّلع شده ام.
( عبدالرحمن با حالت التماس دامن مرد شامی را می گیرد)
عبدالرحمن: در تشویش و اضطرابم، حرفی روی قلبم سنگینی می کند، کسی را همراز نمی یابم تا برایش درد ودل کنم.
مرد شامی: بگو ببینم چه شده؟
عبدالرحمن: قول می دهی اگر برایت بگویم مرا تحویلِ مأموران خلیفة دوم ندهی، می ترسم سر از تنم جدا کنند.
مرد شامی: خاطر جمع دار، من زبانی قرص دارم، بگو و خود را خلاص کن.
( عبدالرحمن شروع می کند رو به جمعیّت در حال قدم زدنِ آرام و حرکات دست، ماجرایش را تعریف کردن)
عبدالرحمن: خوب می دانی که شهر شام دچار طاعون شده، بسیاری از مردم شهر شام در اثر این بیماری جان سپردند، یکی از کسانی که طعمة این بیماری مُهلک شد، دامادم« معاذبن جبل » بود، او سالها بود از مدینه مهاجرت کرده و ساکن شهر شام شده بود.
آنروز، آنروز که مرد، بالای سرش بودم، تنهای تنها، حجره خالی بود، دیدم معاذ می گوید: ( با فریاد )
« وای بر من، وای بر من، وای بر من»
گفتم: خدا تو را رحمت کند ، هذیان می گویی، گرفتاران طاعون دچار هذیان میشوند.
با همان حالِ احتضار، سرم فریاد زد: ( با صدای بلندتر) نه هذیان نمی گویم، هنوز به هوش هستم.
گفتم: اگر به هوش هستی، پس چرا وای بر من سرداده ای ، مگر چه شده؟ چرا وای بر تو؟
با ناله گفت: به خاطر قبول ولایت دشمن خدا بر علیه ولیّ خدا.
گفتم: هذیان می گویی.
گفت: نه، به خدا قسم، چشمانم باز شده و حقایقی را می بینم، ( عبدالرحمن با دست اداي معاذ را هنگام مرگ درمی آورد و اشاره به جایی می کند) پیامبر خدا را می بینم ، علی بن ابیطالب را می بینم، وای اینک پسر ابیطالب است که به من می فرماید:« ای معاذ، بشارت باد تو را به آتش دوزخ، بشارت باد بر تو و یارانت به آتش دوزخ که گفتید: اگر پیامبر از دنیا رفت یا کشته شد، نگذاریم خلافت به خاندانش، به علی و اولادش برسد.»
پرسیدم: وای بر تو ای معاذ تو چه زمان چنین سخنی گفتی؟
با ناله گفت: در حجه الوداع، ما پنج تن بودیم، هم پیمان شدیم، صحیفه ای نوشتیم و در کنار کعبه مدفون ساختیم که نگذاریم پس از پیامبر خلافت به علی و اولادش برسد.
سپس، سپس چشمانش را بست و در مقابلم جان داد.
( با هیجان به مرد شامی می نگرد)
ای مرد شامی ، خود می دانی من سالهاست به اهل شام فقه می آموزم، کاری هم به چیزی نداشتم، زندگی ام را می کردم، ولی از زمانی که این صحنه را دیده ام، متحوّل شده ام، احساس می کنم در حقّ پسر ابیطالب کوتاهی کرده ام، چرا پس از پیامبر رهایش کردم، چرا هرگز، خود نگفتم: حق با کیست؟ چرا علی را یاری نکردم؟
لعنت بر معاذ، من از دسیسه هایش بی اطلاع بودم، او مُرد و به سوی دوزخ رهسپار شد.
( خود را روی پاهای مرد شامی می اندازد)
ولی تو را به خدا، حالِ مرا برای کسی بازگو نکنی، اگر مأموران خلیفه بدانند، سر از تنم جدا می سازند.
مرد شامی: ( سری به افسوس تکان می دهد ) می دانم، حق داری بِهراسی، کسی جرأت ندارد دم از علی بن ابیطالب بزند. کسی جرأت ندارد از وصایت و جانشینی او پس از پیامبر سخنی به میان آورد ، نفسها در سینه حبس شده، راستش را بخواهی من هم مدّتی است متحوّل شده ام، برای همین به حج آمده ام، می خواهم پس از مراسم حج راهیِ مدینه شدم و خدمت مولا علی بن ابیطالب– علیه السلام– برسم.
دائم این سخن در گوشم زنگ می زند: ( با فریاد) هر که بمیرد چه مؤمن و چه کافر، علی را می بیند ، کافران را بشارت به آتش می دهد و مؤمنان را بشارت به بهشت،
من یقین پیدا کرده ام که حق با علی است، آخر من هم چنین صحنه ای را دیده ام، صحنة جان دادن دشمنی از دشمنان پسر ابیطالب، او هم چشم برزخی پیدا کرده بود و علی– علیه السلام – را می دید که او را بشارت به دوزخ می دهد، آخر او هم از هم پیمانان دامادت معاذ بود.
عبدالرحمن: منظورت کیست؟
مرد شامی: منظورم ابوعبیدة جراح است.
افکت 2
« صحنة دوم »
( به محض شروع افکت 2، عبدالرحمن با قدمهای آرام از صحنه خارج می شود، مرد شامی هم آرام خارج شده، ابوعبیده جراح آرام وارد صحنه شده، روی بستری با بالش بلند که از قبل کنار صحنه آماده بوده دراز می کشد و بی حال ناله می کند، مرد شامی هم به سرعت در پشت پرده لباسهای احرامش را عوضکرده و وارد شده بالای سر او می نشیند با مهربانی دست به سرش می کشد، دستمالی که از قبل بالای سر ابوعبیده بود روی پیشانی می گذارد و ناراحت است با ناراحتی می گوید: )
مرد شامی: ای ابوعبیده جراح، ای صحابی پیامبر خدا تو را چه می شود؟
ای خدا( نگاه و دستهایش به بالا مثل دعا) ابوعبیده را شِفا بده و از این درد و اَلَم رهایش کن، آخر من طاقت ندارم ببینم، یکی از اصحاب پیامبرت که درود خدا بر او باد، جلوی چشمانم درد می کشد و من نمی توانم کاری برایش انجام دهم.
ابوعبیده( با ناله ): وای بر من، وای بر من، نفرین بر من، وای بر من ....
مرد شامی( با گریه) : خدایا او هذیان می گوید.
ابوعبیده: نه، نه، هذیان نمی گویم، به هوش هستم، می دانم چه می گویم.
مرد شامی: پس چرا وای بر من می گویی؟ وای بر غیر مسلمانان است تو که از اصحاب رسول خدایی ،
ای ابوعبیده( با مهربانی) اگر به هوش هستی، اگر می شنوی من چه می گویم، شهادتین بگو ( می زند زیر گریه)
ابوعبیده: نمی توانم، نمی توانم، زبانم از گفتن آن لال شده، ولی، ولی تو را به خدا آیا چیزی را که من می بینم، تو هم می بینی؟ ( با دست اشاره به روبه رویش می کند)
مرد شامی: مگر تو چه می بینی؟
ابوعبیده: می بینم، درهای جهنّم باز شده، شعله هایش زبانه می کشد، گویی شعله های آتش دستی شده و می خواهند مرا بربایند، حرارت آتش را احساس می کنم.
و اینک( با هیجان) و اینک این پسر ابیطالب است که به سویم می آید، چقدر خشمگین است، وای بر من، وای بر من از توطئه هایی که در مورد او کرده ام، وای آتش می خواهد مرا ببلعد، وای بر من.
مرد شامی( شانه های ابوعبیده را تکان می دهد): چه می گویی؟ تو مسلمانی برای چه آتش جهنّم تو را برباید ، بگو بدانم در مورد پسر ابیطالب چه کرده ای؟
ابوعبیده: داستانش مفصّل است، اگر بشنوی، پس از مرگم مرا لعن و نفرین خواهی نمود،
هشت سالِ پیش بود، سال دهم هجری، سال آخر عمر پیامبر، از حجه الوداع برگشته بودیم به مدینه، ولی من دوباره و پنهانی و تنها به مکه بازگشتم.
افکت 3
صدای جیرجیرک که نمادی از شب است
« صحنة سوم »
( هنگام شروع افکت 3، مرد شامی بسیار آرام از صحنه خارج می شود، ابوعبیده برای تعریف کردن خاطراتش آرام برخاسته، عبایی که از قبل آنجا آماده بوده بر دوش و سربندی به سر می اندازد و صورتش را با آن می پشاند، کاغذ لوله شده ای را به شال کمرش فرو می کند و بیل کوچکی هم زیر عبایش پنهان می کند و به حالت دزدکی در حالیکه به اطراف نگاه می کند تا کسی او را نبیند به طرف پردة کعبه می رود، با بیل پای کعبه را می کند و کاغذ لوله شدة دیگری غیر از آنکه به کمر دارد از زیر پرده بیرون می کشد، یعنی آن را از زیر خاک یافته، کاغذ را باز می کند، با لبخند بدجنسی به آن می نگرد و با خود می گوید: )
ابوعبیده: یافتم، یافتم، صحیفة اول را یافتم، آری، همین چند هفتة پیش بود که آنرا نوشتیم و کنار کعبه زیر خاک پنهان نمودیم، خوب یادم می آید، خوب یادم می آید، ( با حالت مسخره کردن)، او که نام خود را فرستادة خدا نهاده، صد و بیست هزار مسلمان را در این گرما، به حج آورد، حج ، چه کار مسخره ای، می گفت: فرمان الهی است ( با مسخره گی) البته خودم هم با آنها آمدم، باید ظاهر را حفظ می کردیم( می خندد)
بیچاره مسلمانان عراق و شام و مدینه و دیگر شهرها، خود را خسته کردند، دیوانگان به محض شنیدن پیام محمد، آمادة سفر شدند، ( به بیل خود تکیه می زند، به فکر فرو می رود، گویی افکارش به تصویر کشیده می شوند، همان جا تا آخر صحنه می ایستد و می نگرد )
( در همان حال که ابوعبیده در فکر است، مردی با لباس های عربی به نام اسحاق با کمی سرعت وارد صحنه می شود و خطاب به افرادی خیالی می گوید: )
افکت 4
نوای هیجانی
اسحق: آی مردم، آی اهل مدینه به هوش باشید، ای مهاجرین و انصار، ای ساکنان شهر مدینه به هوش باشید پیامبر که درود خدا بر او باد، اعلان عمومی دارد، فرموده: غیر از پیران و بیماران و کودکان خردسال همه باید در مراسم حج تمتع شرکت نمایند، او می خواهد برای اولین بار و آخرین بار مراسم حج تمتع را به مسلمانان بیاموزد.
همه برای سفر حج آماده شوید،
( در حین سخنان اسحق دو مرد دیگر هم وارد شده با تعجب به وی می نگرند)( ابویونوس و ابن یاسر)
ابویونس: چه شده اسحاق چه خبر شده؟
اسحاق: پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم– اعلان عمومی دارد، همه باید در مراسم حج شرکت نمایند، حتی زنان
ابن یاسر: آری من هم شنیده ام، برخی می گویند: از پیامبر شنیده اند که سال آخر عمر اوست، می خواهد مراسم حج تمتع را به مسلمانان بیاموزد، به تمام مسلمانان هم از عراق و یمن و شام و دیگر قبایل خبر داده.
ابویونس: پس ما هم برویم، برویم و خود و خانواده مان را مهیّای سفر حج نمائیم.
اسحاق: برویم.
ابن یاسر: برویم.
( هر سه از صحنه خارج می شوند، ابوعبیده همچنان ایستاده و در فکر است، با خود می گوید: )
ابوعبیده: ( با خنده ای مسخره گر) عجب مردمان ساده دلی، به محض شنیدن پیام پسر عبدالله، گروه گروه به راه افتادند، از تمام قبایل مسلمان، فقط هفتاد هزار نفر از مدینه رهسپار مکه شدند، فاصلة مدینه تا مکه مملوّ از جمعیت شده بود، کوهها و دره ها و بیابانها، همه با اسب و شتر و پیاده و سواره در حرکت بودند، چه ابله هایی!
البته من و رفقایم هم همراهشان بودیم ولی نه برای اطاعت از پسر عبدالله، نه به عشق کسیکه خود را فرستادة خدا می نامد، بلکه نقشه هایی داشتیم، اولین نقشه همین بود( کاغذی را که از کنار کعبه داخل زمین یافته نشان می دهد) نقشه ای زیرکانه، ماهرانه که یک روز اجرایش می کنیم( می خندند )، حجه الوداع( ها ها ها) چه کارهای مسخره همراه مسلمانان انجام دادم.
( در همین لحظه دوباره ابوعبیده تکیه زده و به فکر فرو می رود، دوباره خاطراتش به تصویر کشیده می شود،
اسحاق، ابن یاسر، ابویونس، عبدالرحمن و مرد شامی و معاذبن جبل ( بازیگر جدید ) با لباسهای احرام وارد صحنه شده، ( بهتر است پشت صحنه، پشت پردة کعبه باشد، وسایل و لباسهای احرام هم همانجا آماده باشد) از طرف چپ به راستِ کعبه شروع به طواف می کنند، زیر لب ذکرهای مستحبِ طواف را می گویند.
هنگام ورود ایشان به صحنه ابوعبیده بیل را زمین گذاشته دو تکه پارچة سفید برداشته و سریع حالت لباس احرام پیدا می کند عبا و بیل و سربندش را با کاغذ اول همان جا روی زمین می گذارد و به دنبال حاجیان دور کعبه طواف می کند ولی دائم اطرافش را می پاید، به محض وارد شدن حاجیانِ مُحرم،
افکت 5
صدای همهمة حاجیان پخش می شود
این هفت نفر، یک بار طواف کرده، پشت کعبه رفته،وقتی برای بار دوم وارد صحنه شده و می خواهند دور بعدی را بزنند، این بار ابوعبیده و معاذبن جبل از میان جمعیت خارج شده و جلوی صحنه می آیند، پنج نفر دیگر همانطور ذکرگویان از سمت راست کعبه از صحنه خارج می شوند،
ابوعبیده و معاذ مثلاً در گوشی حرف می زنند، معاذبن جبل کاغذی لوله کرده در دست دارد شبیه همان صحنة اول که در دستِ ابوعبیده بود)
ابوعبیده: خسته شدیم، چند روز است مراسم حج می آموزند، سعی صفا و مروه، طواف، خستة مان کرد ( با قُر قُر)
معاذ: ابوعبیده این پیمان نامه را نوشتیم، سه نفر رفقایمان هم آن را امضاء کرده اند، من هم آن را مهر و امضاء کردم تو هم امضا کن، شب که شد، وقتی اطراف کعبه خلوت و تاریک شد، آن را کنار کعبه زیر خاک پنهان کن
به این طریق ما پنج تن مُلزم می شویم، به پیمان خویش جامة عمل بپوشانیم.
( ابوعبیده کاغذ را گرفته و باز می کند و بلند می خواند: )
ابوعبیده: « ما با هم هم پیمان می شویم که اگر محمد از دنیا رفت یا کشته شد ، نگذاریم خلافت و جانشین به اهل بیتش برسد. »( خنده ای می کند)
معاذ: او زنده نخواهد ماند، همان که خود را فرستادة خدا می داند،
راه و بی راه برایمان خطبه می خواند، ما نفهمیدیم مراسم حج است یا مراسم معرفی وصی و جانشین، دائم برایمان خطبه می خواند( با ادا، سخنان پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم– را تکرار می کند) می گوید:
« پس از من با یکدیگر اختلاف نکنید، به روی هم شمشیر نکشید، اگر من نباشم، علی بن ابیطالب در مقابل متخلّفین خواهد ایستاد، ...دو چیز گرانبها در میان شما می گذارم، اگر به این دو متمسک شوید،هرگز گمراه نخواهید شدکتاب خدا و عترتم ( دو کلمة آخر را با مسخره گی بیشتری می گوید.)
هوا که تاریک شد بیا و پیمان نامه را کنار کعبه پنهان ساز
ابوعبیده: باشد،
افکت 6
نوای هیجان ( بدجنسی )
( اسحاق با هیجان وارد صحنه می شود و خطاب به معاذ و ابوعبیده)
اسحاق: چرا ایستاده اید، چرا مهیّای رفتن نمی شوید؟
ابوعبیده: مهیّای رفتن به کجا؟
اسحاق: به مدینه
معاذ: به این زودی؟
( در این لحظه ابن یاسر وارد صحنه می شود)
ابن یاسر: سلام برادران ، می دانید چه شده؟ ( زیر لب پس و پیش جواب سلامش را می دهند)
معاذ: چه شده؟
ابن یاسر: پیامبر- صلوات الله علیه و آله و سلم- پس از اتمام اعمال حج اعلام فرموده اند همة مسلمانان به طرف شهر و دیار خودش بازگردد.
ابوعبیده: ( با مسخره گی) ما گمان کردیم، پیامبر چند ماهی در مکه می ماند، آخر اینجا زادگاه اوست،
اسحاق: نمی دانم چه شده، شنیده ام پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم– می خواهد تمام مسلمانان را در نقطه ای جمع کند، گویا امر مهمی در پیش است، حتی اهل یمن که مسیرشان با اهل عراق و شام و مدینه و دیگر قبایل بادیه نشین مسلمان فرق دارد به امر پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم– باید مقداری از راه را با ما بیایند.
ابن یاسر: به هر حال زودتر بروید و مهیّای برگشتن شوید، زودتر حرکت کنید، نیمی از مسلمانان به راه افتاده اند و از شهر مکه خارج شده اند، به گمانم ما آخرین کاروان باشیم، برویم
هر سه: برویم
( هر چهار نفر متفرق شده و پراکنده از صحنه خارج می شوند،
افکت 7
صدای زنگوله کاروان
پس از دقایقی پخش افکت 7 مجری وارد می شود و جلوی صحنه می ایستد، و خطاب به مهمانان می گوید: )
مجری: اینجا صحرای غدیر است، یعنی محل اِفتراق قبایل مسلمان، به امر پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم – مسلمانی که زودتر رسیده اند توقف کرده و منتظر دیگر مسلمانان هستند، صد و بیست هزار مسلمان از عراق و نَجد و مصر و مدینه و یمن جمع شده اند،
همه در شگفتند که چرا در این صحرای سوزان و در این گرما پیامبر خدا– صلی الله علیه و آله و سلم– دستور توقف داده؟ چه مهمی رخ داده؟
( مجری آرام از صحنه خارج می شود ...)
« صحنه چهارم »
( معاذ و ابوعبیده خسته وارد صحنه می شوند، با بقچه و اثاث و خورجین، زیر لب قُر قُر می کنند)
معاذ: دیدی ابوعبیده، ما پنج تن آن صحیفه را نوشتیم و کنار کعبه پنهان کردیم، بعد در همان مکه با نُه نفر دیگر قرار گذاشتیم تا پیامبر مجال پیدا نکرده و رسماً علی را به جانشینی خویش معرفی نکرده، کار پیامبر را یکسره کنیم و او را به قتل برسانیم.
دیدی هنوز نقشة مان را عملی نکرده ایم دستور توقف داد، حتماً می خواهد همین جا آن امر مهمی که وعده کرده به مسلمانان اعلام کند، او هم که جز وصایت و جانشینی پسر عمّش امر مهمّ دیگری ندارد.
ابوعبیده: نگران نباش معاذبن جبل، اشکالی ندارد، بگذار هر چه می خواهد بگوید و بکند، به هر حال ما نقشة مان را در ادامة برگشت به مدینه عملی می کنیم،
می دانی که از اینجا که صحرای غدیر است تا برسیم به مدینه باید از کوه اَرشی بگذریم، همان کوهی که راهی باریک دارد و دره ای هولناک و عمیق، راه دیگری هم جز این راه نداریم، پیامبر هم مجبور است با شترش از همین جادة باریک عبور کند،
ما چهارده نفر پنهانی از بالای کوه سنگهای بزرگ را به طرف شتر محمد رها می سازیم تا شتر رم کرده و( با بدجنسی) سوارش را رهسپار تهِ درّه نماید و ما هم به آرزویمان برسیم( می خندد)
(ابوعبیده و معاذ می نشیند، سپس اسحاق با اثاثیه اش وارد می شود، کوزه های آب همراه دارد، با ناله و خستگی می نشیند و آب می نوشد و از تشنگی و خستگی می نالد،
سپس ابن یاسر و ابویونس خسته وارد می شوند، اثاثیه شان را روی زمین می گذارند)
ابویونس: خوب شد پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم– دستور توقف دادند، دیگر توان حرکت نداشتم.
ابن یاسر: آخر در این گرمای آفتاب ، در این صلات ظهر نمی توان استراحت کرد.
( عبدالرحمن و مرد شامی در حالیکه به چوبدستی ای تکیه زده وارد می شوند، با آه و ناله اظهار درد پا و درد کمر و خستگی می کنند ، مرد شامی نشسته و پاهایش را می مالد)
عبدالرحمن: برای چه پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم– دستور توقف داده اند؟ چرا زودتر برنمی گردیم؟ برگردیم ببینیم چه بلایی سر اسبان و گوسفندانمان آمده؟
مرد شامی: آری من هم باید زودتر به شام برگردم، معاملاتی نیمه کاره دارم، نگران باغ و درختان میوه ام هستم.
ابویونس: چقدر قُر می زنید، اطاعت از پیامبر در هر شرایطی واجب است، اندکی دل از مال و اموالتان بِکَنید ببینیم جریان چیست، چه کاری با ما دارد،
( عبدالرحمن دستهایش را سایبان می کند و به نقطه ای دور می نگرد، این نقطه باید همانجایی باشد که بازیگران هنگام پخش خطبه به آن نقطه می نگرد، مثلاً محل پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم – است )
عبدالرحمن: آنجا چه خبر است( با دست دیگر اشاره می کند) چرا مقداد و سلمان و ابوذر و سنگها را روی هم چیده اند،
ابن یاسر( بلند شده و پایش را بلند می کند،مثلاً از بین جمعیت می خواهد بنگرد سَرَک می کشد):
نگاه کنید، روی سنگها روکش شتران را پهن کردند گویی منبری مهیّا می کنند،
عبدالرحمن: اینک، اینک این پیامبر است که بر فراز منبر رفته و پسر ابیطالب را کنار خویش خوانده است.
افکت 8
( پیمان با غدیر، خطبة غدیر 15 پخش می شود، تصویر با ویدئو پروژکتور روی پردة کعبه انداخته شود، بازیگران کنار بنشینند تا در تصویر خلل ایجاد نشود)
( پس از پایان خطبه بازیگران می ایستند، ابوعبیده و معاذ در گوشی سخن می گویند ولی طوری که صدا به مهمانان برسد)
ابوعبیده( به معاذ ): نقشه هایمان برآب شد.
معاذ( به ابوعبیده ): هرگز گفتار محمد را تصدیق نمی کنیم و هرگز نميگذاريم علی بر ما امارت کند.
ابوعبیده( به معاذ ): حتماً باید هنگام بازگشت به مدینه، نقشة قتل او را عملی سازیم
ابویونس: ( خطاب به همه) بیائید دوستان، بیائید برویم و با جانشین پیامبر دست بیعت دهیم.
( اسحاق، عبدالرحمن، مرد شامی، ابن یاسر با فاصله می گویند : برویم و همه به طرف پیامبر– صلی الله علیه و آله و سلم– یعنی همانجایی که نگاه می کردند می روند و از صحنه خارج می شوند ( باید محل نگاه اول و شنیدن خطبه طوری انتخاب شود که به درب خروجی صحنه مشرف باشد )
افکت 9
شعر در رابطه با حضرت علی – علیه السلام –
افکت 10
صدای جیرجیرک ( شب ) بلافاصله پس از افکت 9 پخش می شود .
( ابوعبیده با شروع صدای جیرجیرک کنار کعبه می رود، عبا را بر دوش می اندازد، سر بندش را به روی سر می اندازد و دقیقاً همان جایی که در ابتدا ایستاده بود و فکر می کرد می ایستد، هنوز کاغذ لوله شده در کمرش است و صحیفة اول را در درست دارد، به صحیفة اول می نگرد و با خود می گوید: )
ابوعبیده: آری، آری، خوب به یاد دارم، ولی افسوس که نقشة قتل محمد برآب شد،
( سرش را بالا می آورد و با خود حرف می زند)
هوا تاریک بود، داشتیم از صحرای غدیر به طرف مدینه برمی گشتیم ، شتر پیامبر به سربالایی کوه اَرنی رسید و راهیِ سرازیری کوه شد ، ما چهارده تن صورتهایمان را پوشانده بودیم، سنگهای بزرگ را آماده بالای کوه گذاشته بودیم شتر پیامبر به معبر باریکی رسید، حذیفه و عمار از جلو و عقب شتر را راهنمایی می کردند، ما سنگها را رها کردیم. شاید شتر رم کند و محمد را به درّه بیندازد، ولی شتر اصلاً رم نکرد، تازه هوا مثل روز روشن شد، دقایقی مبهوت بودیم که چطور هوا روشن شده، به هر حال خود را لا به لای جمعیّت رساندیم و پنهان شدیم ولی افسوس که نقشه مان عملی نشد( با عصبانیت و غرّش تعریف می کند)
ولی، ولی اشکال ندارد( کاغذ لوله شدة دوم را از شال کمرش درمی آورد و بازش می کند و با خود حرف می زند: )
و اما پیمان نامة دوم( می خندد)
دیگر با وجود این پیمان نامه کار محمد تمام است، این پیمان نامه رد خور ندارد،
آخر وقتی از آن به اصطلاح حجه الوداع به مدینه برگشتیم سی و چهار نفر از رؤسای قبایل که ما چهارده تن هم جزوشان بودیم آن را نوشتیم و امضاء کردیم، دیگر جای اشکال ندارد.
حال من ابوعبیده جراح به نمایندگی از آن سی و چهارتن مخفیانه به مکه بازگشته ام تا این صحیفه را کنار صحیفة اول کنار کعبه دفن نمایم تا سندی برای کارهایمان باشد( خندة می کند)
( خم شده، بیل را برمی دارد، زمین را کمی بیل می زند و کاغذ اول و دوم را زیر پارچة کعبه پنهان می کند، سپس می ایستد، آرام آهی می کشد ( با ناراحتی)
افکت 11
شعری آرام
( هنگام شروع افکت 11، ابوعبیده بسیار آرام، بیل را زمین می گذارد، عبا و سربندش را درمی آورد و با همان جامة اولیّه ای که از بستر برخاسته بود به طرف بستر رفته و آرام دراز می کشد و شروع می کند به ناله و وای بر من گفتن. )
ابوعبیده: وای بر من، نفرین بر من، دارم می سوزم، مرا به دوزخ می برند( مثلاً با دست مانعُِ کسی می شود ، یقه اش را می گیرد و می میرد. )
( مرد شامی هم که آرام آرام از پشت صحنه با همان لباسهای اولیّه وارد صحنه شده، بالای سرش می ایستد، با چشمان غرّان و غضبناک به او می نگرد، دندانهایش را به هم می فشارد، مشتهایش را گره کرده و دوست دارد بر سر ابوعبیده بزند ، با ادا وانمود می کند آب دهان به روی او انداخته، خطاب به او می گوید: )
مرد شامی: خدا تو را لعنت کند، چه خیانتها که به رسول خدا نکرده ای، برو، برو به دوزخ، برو به سوی عذابی که خدا برایت مهیّا ساخته، برو که امیرمؤمنان هر که را نوید دوزخ می دهد، حتماً محقق خواهد شد،
( مرد شامی خم می شود و با پارچه ای سفید روی سر و بدن ابوعبیده را می پوشاند، چند قدمی برداشته جلوی صحنه می ایستد و خطاب به مهمانان: )
مرد شامی: آری سخن مولا حق است، خوب به یاد دارم، دو سال از رحلت رسول خدا– صلی الله علیه و آله و سلم– گذشته بود ، به همراه مسلمانان دیگر به دستور کسیکه خود را به ناخق جانشین رسول خدا– صلی الله علیه و آله و سلم– خدا می خواند و منِ اَبله اصلاً متوجه حق نبودم، رهسپار جنگ یمامه شدیم،
سالم مولی حذیفه هم با ما بود، در گیر و دار جنگ زخمی شد، او را از میدان جنگ کشان کشان بیرون کشیدم، هنوز رمقی داشت، به حال احتضار افتاده بود، در آن حال فریاد می زد: ( با صدای بلند) وای بر من، وای بر من مرا به سوی دوزخ می برند،
گفتم: هذیان می گویی، سالم گفت: نه هذیان نمی گویم، حقیقت را می گویم، می بینم درهای جهنم باز شده و شعله هایش مرا به سوی خود می خوانند، پسر ابیطالب، این پسر ابیطالب است که مرا وعدة آتش دوزخ می دهد، وای بر من، و سپس جان داد.
به خدا سخن امیرمؤمنان حق است، هر که می میرد علی بن ابیطالب را می بیند، خواه کافر باشد و خواه مؤمن. مؤمنان را بشارت به بهشت می دهد و کافران را وعدة دوزخ.
( با فریاد رو به آسمان)
یا علی مرا ببخش، از حقّ غافل بودم، اینک می خواهم سویت بازگردم، از شام هجرت کرده ام، به حج آمده ام، می خواهم توبه کرده سویت بیایم،
می خواهم بیایم مدینه سراغ درب نیمسوخته را بگیرم،
می خواهم بیایم از مردم مدینه بپرسم: کجاست آن کسیکه در غدیر با او دست بیعت دادید و هفتاد روز بعد درب خانه اش را سوزاندید و ریسمان بر بازوان و گردنش بستید؟
اگر نمی دانستند چه کسی را می گویم، می پرسم: همان که شبها تنهایی می گرید، همان که با چاه راز دل می گوید، همان که شب تا صبح هزار رکعت نماز می خواند، همان که نان و خرما مخفیانه به فقرای مدینه می رساند
اگر بگویند: اینها امور مخفی است، نمی دانیم چه کسی را می گویی،
فریاد می زنم: همان که کودکانتان را از بازی با کودکانش منع می کنید، همان که در کوچه و بازار پشت تان را به او می کنید و جواب سلامش را نمی دهید، همان که یاریش نکردید،
همان که رهایش کردید .......
مطالب مرتبط :
مرد ایرانی راست می گفت
برچسبها : مرد - شامی - عبد - الرحمن
0
« بسم الله الرحمن الرحیم »
نمایشنامه : غدیر
تعداد بازیگران: 3 نفر
2 عدد تابلو نمایش(1– تابلوی خانه کعبه 2– تابلوی روز غدیر)
افکت: ( سلام امیرالمؤمنین– علیه السلام- ، تبریک و تهنیت عید ولایت)
( پیرزنی با قدی خمیده عصایی در دست با موهای سفید و عینکی مشکی با لبخندی بر لب وارد می شود کمی به بچه ها می نگرد و با صدای لرزان پیر می گوید)
پیرزن تاریخ : بچه ها سلام ، عزیزان سلام ( منتظر سلام بچه ها می شه) ببینم بچه ها منو می شناسین ؟ فکر نمی کنم.آخه اینقدر روزگار منو پیر کرده که خودم هم خودمو نمی شناسم . می خندد و با کمی مکث می گه:
بچه ها تا حالا مسافرت رفتین؟ دیده اید بیرون شهر، وسط کوه و دره و تپه و خار و خاشاک، یه جاده مستقیم کشیدن، هرچی کوه و تپه و مانع بوده صاف کردن. خارها رو کندن بعد آسفالت روش ریختن تا پستی و بلندی نداشته باشه، ها؟ خوب حالا فکر کنین یه ماشین شیک و تمیز داره توی این جاده میره تا به مقصدش برسه یکدفعه چند نفر بیان و جلوش رو بگیرند و اون رو هُل بدن تو بیابون و بگن که باید از این راه بری، ماشین بیچاره هم باید بره دیگه چون چاره نداره، جاده را هم که بسته اند هی توی بیابون میره می افته تو چاله زخمی می شه، بلند می شه، دوباره میره تو خارها، باز می خوره به کوه له می شه، خلاصه دیگه اون ماشین شیک و قشنگ ابوطیاره می شه ! مثل من له و لورده می شه. آره ننه، قصه من هم اینطوریه، من عمرم خیلی زیاده ولی اگه مردم می گذاشتند از همون اول تو همون مسیر مستقیم و صافی که خدا برایم خواسته بود حرکت کنم این قدر له و لورده نمی شدم حالا شما فکر می کنید که اسم من چی باشه؟( صبر می کند تا بچه ها نظر بدهند) بچه ها با خنده، اسم من پیر تاریخه اسم من پیرزن تاریخه.
افکت: سبوحٌ قدوس (در ضمن پخش افکت)
من از اول خلقت حضرت آدم– علیه السلام – بوده ام و تا قیامت هم خواهم بود ولی امروز و این روزها من خیلی خوشحالم، خیلی، می دونید چرا؟ چون سی سال است که آخرین پیامبر خدا متولد شده البته هنوز ظاهراً به پیامبری مبعوث نشده ولی بچه ها وقتی که او مبعوث بشه آخرین و کاملترین دین را می آورد و آن راه و روشی را به مردم یاد می دهد که خدا از مردم راضی بشه.
البته خوشحالی من برای مولود کعبه است، می دونید یعنی چی؟ علی بن ابی طالب پسر عموی پیامبر خدا در خانه خدا به دنیا آمد. بله توی خونه خدا. تعجب می کنید؟ بله توی خود خونه خدا. سه روز پیش فاطمه بنت اسد به این جا آمد( اشاره به تابلو کعبه) از درد ناله می کرد ، راز و نیاز می کرد و از خدای کعبه کمک می خواست، ناگهان( نوار غرش، 2 تا غرش) با صدای غرشی خانه کعبه شکافته شد و حضرت فاطمه بنت اسد وارد کعبه شد دوباره شکاف بسته شد و همه کسانی که آن جا حاضر بودند این معجزه را دیدند هر چه کردند در خانه خدا باز نشد مجبور شدند باشند ببینند که چه می شود. و حالا سومین روزی است که فاطمه بنت اسد درون خانه است و کسی از او خبر ندارد.
( افکت غرش 2 تا )( چراغ تابلوی کعبه روشن می شود)
( بعد از صدای غرش، حضرت فاطمه بنت اسد در حالی که کودکی در دست دارد در مقابل مردم می ایستد و خطاب به مردم می گوید، پیرزن عقب می ایستد)
فاطمه بنت اسد: ای مردم مکه بدانید بدرستی که خدا مرا از میان خلق خود برگزید و مرا بر تمام زنان برگزیده پیش از من فضیلت داد زیرا من در میان کعبه فرزندی به دنیا آوردم در آن جا ماندم و از طعام ها و میوه های بهشتی خوردم و چون خواستم بیرون بیایم در آن هنگام که فرزند عزیزم را در آغوش گرفتم هاتفی از غیب مرا ندا داد:
(افکت هاتف): ( متن گویش هاتف روی نوار می باشد)
( افکت ستاره ریزد از سماء ( فاطمه بنت اسد با قدمهای آهسته در صحنه قدم می زند و بعد از صحنه خارج می شود)( چراغ تابلوی کعبه خاموش می شود)
پیرزن تاریخ : بچه ها همون خدایی که حضرت علی در خونش به دنیا اومد یه روزی کنار همین خونه خدا به پیامبرش فرمود که به مردم بگو که به حضرت علی ، امیرالمؤمنین بگن و این لقب فقط مال اوست هیچ کس حق نداره خودشو امیرالمؤمنین بدونه بچه ها پس دیگه به آن حضرت امام علی نگوییم بلکه همیشه به امر خدا امیرالمؤمنین بگوئیم.
امیرالمؤمنین از همان ابتدای خلقت امیرالمؤمنین بود الآن هم امیرالمؤمنین است و تا قیام قیامت هم امیرالمؤمنین خواهد بود.
حضرت علی– علیه السلام – حتی یک چشم به هم زدن هم برای خدا شریک قائل نشد وقتی پیامبر خدا به پیامبری رسید فقط ده سالش بود که به حضرت محمد– صلی الله علیه و آله و سلم – ایمان آورد.
با امروز سه روز است که پیامبر خدا همه مردم را دعوت به دین کرده است امروز سومین روزی است که پیامبر خدا چهل نفر از عموها و عموزادگان خود را دعوت به دین اسلام می کند.
افکت( صدای همهمه)
( ابوجهل و ابولهب با لباسهای عربی خشمگین وارد صحنه می شوند، پیرزن کمی عقب تر می ایستد)
ابولهب: وای ابوجهل، ابوجهل آنقدر عصبانیم که می توانم درختی را از ریشه در بیارم، نبودی ابوجهل نبودی .
ابوجهل: چه شده ابولهب ، بگو ببینم ای پسر عبدالمطلب چه اتفاقی در این مهمانی افتاده که تو را این قدر عصبانی کرده است مگر برادرزاده مان محمد امین به شما ها چی گفته؟
ابولهب: سه روز پیش، محمد امین یتیم برادرم عبدالله پی من فرستاد و من را به مهمانی دعوت کرد به آنجا رفتم، دیدم چهل نفر از برادران و برادرزادگانم یعنی اولاد عبدالمطلب را فراخوانده، سفره ای پهن کرده و ظرف کوچکی گوشت و نان بر روی آن نهاده!
ابوجهل: چه گفتی، تنها ظرف کوچکی گوشت و کمی نان برای چهل نفر، حتماً خواسته شما را مسخره کند شمایی که هر کدام در هر وعده یک گوساله و یا گوسفند درسته پخته شده را با مشکی دوغ می خورید؟( قاه قاه می خندد)
ابولهب : من هم اول همین فکر را می کردم، ولی وقتی همه دست به غذا بردیم، دیدیم هر چه می خوریم از آن غذا کم نمی شود آن قدر خوردیم که جای نفس کشیدن نداشتیم، ولی آن غذا هنوز به جای خود باقی بود ، غذایی که ظاهراً حتی برای یک نفر هم کافی نبود! و سه روز است که این برنامه تکرار می شود.
ابوجهل( با خنده ) خوب، این که ناراحتی ندارد، سه روز است می روید و می خورید و خودتان را خفه می کنید این که ناراحتی ندارد.
ابولهب: نه، نه موضوع فقط همین نبود، وقتی همه سیر شدیم و دست از غذا کشیدیم محمد امین شروع به سخن کرد، سخنان عجیبی می گفت، می گفت بگوئید لا اله الا الله تا رستگار شوید می گفت من پیامبر و فرستاده خدا هستم، خدای جهان آفرین ! می گفت باید دست از پرستش بتهایتان بردارید.
ابوجهل : بگو بدانم آیا کسی سخنان او را تأیید هم کرد؟
ابولهب: نه! نه! روز اول و دوم مجلس را با مسخره کردن حرفهای محمد به هم زدیم اجازه ندادیم ادامه بدهد ولی روز سوم از میان آن همه مردان سالخورده و شجاع، هر بار کودکی فقیر که از ناداری عموزاده اش کفالت او را پذیرفته کودکی ده ساله که میان ما به حساب نمی آمد برخواست و گفت ای رسول خدا من به خدا ایمان دارم و به رسالت تو یقین دارم و تو را یاری می نمایم. پس از آن محمد گفت، همانا تو وصی و جانشین و وارث و خلیفه پس از من هستی من هم عصبانی شدم و سر ابوطالب فریاد زدم« ای پیرمرد یتیم بر برادرت را می بینی ابتدا از تو دعوت می کند که از او پیروی کنی و اکنون تو را امر می کند که پس از او از پسرت اطاعت نمایی اطاعت پدراز پسر واقعاً مسخره است.»( با عصبانیت مشتهایش را گره می کند و با تهدید می گوید)
ابولهب: قسم به لات و عزی اگر بگذارم قدرتی به هم برسانند.
ابوجهل: آری باید این سخنان پوچ را در نطفه خفه کنیم هر کاری بکنی من حمایتت می کنم، برویم.
ابولهب: برویم.
با ناراحتی از صحنه خارج می شوند.
افکت: سبوحٌ قدوس با صدای کم.
اما بچه ها من پیرزن تاریخ امروز برای این به این جا آمدم تا برای شما از روزی تعریف کنم که مانند ندارد روزی که برای همه پیامبران خدا همه فرشتگان خدا، همه بنده های خوب، همه ائمه اطهار، و فاطمه زهرا – سلام الله علیها – عید است، روز عید الله اکبر عید غدیر
افکت: پیرزن جلو می آید و شروع می کند.
بچه ها می دویدند آن چه روزی بود؟ بله اون روز، هجدهم ذی الحجه سال دهم هجری بود، آقا رسول خدا که از ابتدای دعوتشان امیرالمؤمنین را به مردم معرفی کرده بودند قصه اش را که برایتان گفتم، ولی با وجود این، در آن روز یعنی روز غدیر خم، در صحرای غدیر دستور توقف مسلمانان را دادند مسلمانانی که همراه پیامبر به حج آمده بودند و در آن مکان می خواستند از هم جدا شده و هر کدام به شهر و دیار خود بروند. آنها خیلی زیاد بودند حدود صد و بیست هزار نفر،یاران پیامبر از جهاز شتران منبری برایش آماده کردند، آقدر بلند که وقتی روی آن بایستند همه بتوانند او را ببینند. پیامبر– صلوات الله علیه – روی آن قرار گرفت. امیرالمؤمنین را کنار خود قرار داد پس از چند ساعت پند و نصیحت مردم و گفتن خوبیهای امیرالمؤمنین به آنها او را بلند کرد تا آنجائیکه سفیدی زیر بغل پیامبر نمایان شد .
افکت: ( دست او را بلند کرد تا ای مردم)
( چراغ تابلوی غدیر روشن می شود)
بچه ها وقتی که پیامبر امیرالمؤمنین را به مردم معرفی کرد، از مردم بیعت زبانی گرفت فرمود: که هر چی که من می گویم شما هم با من تکرار کنید. بچه ها دوست دارید ما هم کلمات پیامبر را تکرار کنیم.
افکت( ای مردم، تا خطبه تمام می شود، ) پخش نوار " انبیاء دانش آموزان علی"
بچه ها یادتون میاد اول که می خواستم خودم را معرفی کنم گفتم که یک ماشین شیک و قشنگ را عده ای از راه بدر می کنند و توی بیابون له و لورده میشه بله بچه ها یک عده می خواستند روی این روز بزرگ و قشنگ خاک فراموشی بریزند و نگذارند حضرت علی– علیه السلام– مولای و صاحب اختیار مردم باشد و مردم از داشتن یک همچین پدر خوبی محروم بماند. اما حضرت زهرا– سلام الله علیها – تنها دختر پیامبر، همسر امیرالمؤمنین و بانوی زنان عالم اجازه نداد که غدیر فراموش شود.
بعد از آن به دستور پیامبر دو تا خیمه برپا شد یکی مال رسول خدا و دیگری مال امیرالمؤمنین. همه مردم اول می رفتند به خیمه رسول خدا به ایشان برای معلوم شدن جانشینشان تبریک می گفتند و سپس به خیمه امیرالمؤمنین می رفتند با ایشان دست می دادند و قول می دادند که همیشه و همه حال آقا و مولایشان بعد از رسول خدا امیرالمؤمنین باشد.
بچه ها توی خیمه امیرالمؤمنین یک تشت آب بود میان آن یک پرده آویزان شده بود . همه زنان یکی یکی آمدند در این طرف پرده دستشان را توی ظرف آب می گذاشتند.آن طرف پرده آقا امیرالمؤمنین دستش رادر ظرف آب می گذاشت و زنان هم اینطوری با امیرالمؤمنین بیعت می کردند.
افکت( در ضمن پخش افکت)
پیرزن تاریخ: اما بچه ها یک مطلب مهم و اونم اینکه پیامبر روز غدیر یه آقایی رو معرفی کرد که از فرزندان امیرالمؤمنین است می دونید چه فرمود خوب گوش بدید.
افکت( پخش این قسمت خطبه:ای مردم بدانید که من پیامبرم و علی امام و وصی بعد از من است و امامان بعد از او فرزندان او هستند بدانید که من پدر آنها هستم و آنها از صلب او بوجود می آیند بدانید که آخرین امامان، مهدی قائم از ماست...... اوست یاری دهندة دین خدا)
آخر برنامه یک نجوای زیبا با امام زمان یا یک دعای فرج پخش می شود.
برچسبها : پیرزن - تاریخ
0
« بسم الله الرحمن الرحیم »
حق تعیین جانشین با کیست؟
بچه ها بریم سراغ فردی در مدرسه که فقط یک نفرهِ، اما یک نفر مهم.اگه گفتین اون کیه؟
بله! درست حدس زدین اون مدیره
بچه ها تا حالا به مدیر مدرسه تون فکر کردین؟ کسی که اونو زیاد نمی بینی و زیاد با اون برخورد ندارین، پس مسلماً زیاد او را نمی شناسین.
موافقین کمی راجع به مدیر مدرسه گفتگو کنیم؟
مدیر فرد تحصیل کرده ایه که رشتة تحصیلیش همین مدیریتهِ.
مدیر يكي از مدرسه ها آقای محمدیه. او چندین سال درس خونده تا همه ضوابط و روابط را یاد گرفته. ارتباطات بیرونی مدرسه: با ادراة آموزش و پرورش و اداره برق و شهرداری و...
روابط داخلی مدرسه: رابطه با معاونین، آموزگاران، قوانین، دانش آموزان، اولیاء دانش آموزان و ...
آقای محمدی فردِ بسیار مُهمیه.چرا که همة روشها و برنامه های خوب مدرسه به اومربوط می شه.آقای محمدی مدرسه رو طوری اداره می کنه که مدرسه موفق باشه. نظم،سطح تحصیلات، ارتباط با اولیاء بچه ها، ارتباط با آموزگاران، رفاهیات و غیره، همه و همه با آقای محمدیه. به طوری که اگر یک روز تو مدرسه نباشه جای خالیش به خوبی حس می شه و اگر چند روزی بخواد نباشد دیگه واویلا ...
اما ! خبر ! خبر !
سازمان حج و اوقاف اسم آقای محمدی را اعلام کرده و ایشان امسال به حج مشرف می شن.
به به! چه سعادتی !
خیلی خوشحال می شه و چیزی نمونده که از خوشحالی پر در بیاره.
اما ، اما مدرسه رو چه کار کنه؟ به کی بسپاره؟ به آقای ناظم؟ به یکی از معلمها؟ یا ... یا اصلاً بره و کار مدرسه را به خودشون بسپاره؟ ولی اگر مدرسه بهم ریخت؟ اگر بچه ها افت تحصیلی داشتن؟ اگر بی نظمی حاکم شد؟ در تصمیم گیریها به کی مراجعه کنند؟
می دونین بچه ها اصلاً انگیزه ایجاد مدرسه دانش آموزان هستند، خوبه که از خودشون نظر بخواد.
سر صف:
بچه ها اگر شما بخواهین برای خودتون مدیر انتخاب کنین، چه کسی رو انتخاب می کنی؟
نظر بدید که مدیر خوب کیه؟
1 – مدیر خوب مدیریه که ناظم در مدرسه تعیین نکنه.
2 – مدیر خوب مدیریه که قانون امتحان رو برداره .
3 – مدیر خوب مدیریه که حضور و غیاب نکنه.
4 – مدیر خوب مدیریه که خودش کلاسها رو اداره کنه.
5 – مدیر خوب مدیریه که شهریه نگیره.
6 – مدیر خوب مدیریه که با سر و وضع بچه ها کاری نداشته باشه.
7 – مدیر خوب مدیریه که زنگ ورزش رو دو برابر کنه و ....
خلاصه بچه ها دردسرتون ندم بعد از همه نظرخواهیها آقای محمدی به این نتیجه رسید که نمی تونه انتخاب مدیر بعد از خودش رو به عهده بچه ها بذاره.
یه فکر دیگه ای کرد. خوبه که از آموزگاران بپرسه و انتخاب مدیر را به رأی آنها بذاره. برای همین مسئله رو در شورای آموزگاران مطرح کرد.
آموزگارای محترم می دونین که من به زودی به حج مشرف می شم. اونجا یاد همة شما هستم و براتون دعا می کنم. این یه قاعده عقلیه که در نبود من برای مسئولیت مدرسه کسی رو معین کنیم. شما دبیران محترم چه کسی رو شایسته این مسئولیت می دونین؟
دبیر ریاضی: به نظر من کسی که ریاضیات رو مبنی بدونه و همة فشار درسی رو روی ریاضیات بذاره.
دبیر ورزش: خیر آقا، این ها پسر بچه ان باید مدرسه طوری تنظیم وقت کنه که نیمی از آن به تربیت جسم بچه ها صرف شِه.
دبیر ادبیات: زبان فارسی و نگارش مهم ترین درس بچه هاس باید تدبیر شِه ( معلم زبان توی حرف او دوید )
دبیر زبان انگلیسی: عصر ارتباطاتِ آقا. بچه اگر زبانش خوب نباشه وِل مَعطلِ!
دبیر کامپیوتر: من پیشنهاد می کنم آن فرد مسئول همة هزینه ها رو صرف رایانه و آموزش اون کنه چرا که قرن قرنِ کامپیوتره.
آقای محمدی در نظرخواهی با آموزگاران هم به نتیجة مشابهی رسید . هر کس از دید خودش و با عینک خودش مدیر رو می بینه و انتخاب می کنه . هر کس اول نفع خودشو می بینه بعد مدیر رو ....
آقای مدیر به سرعت به این نتیجه منطقی رسید که اگر می خواد در نبودش مدرسه افت نکنه و به خوبیِ همین الآن اداره شِه باید خودش مدیر رو معلوم کنه این حتماً بهترین انتخاب و عملکرده.
ولی از این بهتر هم می شِه، آقای محمدی انتخاب مدیر رو به کسی واگذار کنه که خود اونو به عنوان مدیر انتخاب کرده.
یک روز آقای محمدی به سازمان حج و اوقاف رفته بود تا کارهاشو پیگیری کنه. از در سازمان که وارد شد یکدفعه چشمش افتاد به یکی از دوستان قدیمیِ دوران تحصیلش. اول کمی تردید کرد اماّ بعد از چند ثانیه مطمئن شد که خودشه. بله آقای منصور شافعیان.
آقای شافعیان تا اونجایی که آقای محمدی اطلاع داشت الآن مدیر یه شرکت ساختمانی بزرگهِ.
اون از منطقه کردستان اومده بود و سنی مذهب بود.البته سُنیه شافعی که از دوست داران امیرالمؤمنین هستند. آقای محمدی در دوران تحصیلش زیاد با او بحث می کرد. بیشترم بحث سر جانشینی و وصایت پیامبر بود. اتفاقاً او هم داشت به حج مشرف می شد. ناگهان جرقه ای در فکر آقای محمدی زده شد. الآن فرصت خیلی خوبیه برای نتیجه گیری از اون همه بحث و گفتگو که بی نتیجه مونده بود. جلو رفت و به صورت رفیق قدیمیش خیره شد، امّا اون انگار که توی این دنیا نبود عمیقاً به فکر فرو رفته بود. آقای محمدی گفت: کجایی رفیق؟ که ناگهان آقای شافعیان از جا پرید و تا آقای محمدی رو دید، لبخندی زد و همدیگر رو در آغوش گرفتن.
آقای شافعیان گفت: شما هم به حج مشرف می شین؟
آقای محمدی با خوشحالی گفت: بله بالاخره نوبت ما هم رسید. خدا رو هزار مرتبه شکر. اما... اما یک چیزی خیلی فکرم رو مشغول کرده و نگرانش هستم.
آقای شافعیان گفت: اِ، اِ، تو هم مثل من حتماً نگران کارِت هستی؟!
آقای محمدی گفت: آخ گفتی، اصلاً از فکرش بیرون نمی یام. اگه من چند هفته مدرسه رو رها کنم چی می شه ؟!!
بخش نامه ها رو کی بررسی و امضا می کنه؟
اگه برای ساختمان مدرسه اتفاقی بیفته کی می خواد پاسخ گو باشه؟
اگه برای یکی از بچه ها حادثه ای پیش بیاد کی می خواد تدبیر کنه ؟
معلم ها که اصلاً مسئولیتی در این زمینه ها ندارن. بچه ها هم که خوب بچه اند. می مونه ناظم ها، که اونها خیلی زحمت بکشن فوقش می تونن نظم و انضباط بچه ها رو به ضرب و زور نمره انضباط و تنبیه و ... حفظ کنند. آخه یکی باید به جای من باشه به مسئولیتها رسیدگی کنه وگرنه هرج و مرج می شه.
آقای شافعیان: بله دیگه من هم باید یکی رو پیدا کنم که مثل خودم دلسوز شرکت و اموالم باشه. تو نبودنم همه چیز رو تحت کنترل داشته باشه. اگه نه وقتی برگردم چیزی از شرکت باقی نمونده.
آقای محمدی از این فرصت طلایی استفاده کرد و گفت: اَ ... یادش به خیر منصور جان چه دورانی داشتیم. چقدر با هم بحث می کردیم. هیچ کدوم هم کوتاه نمی اومدیم. اصلاً یادت هست ؟
یادته چقدر با هم بحث می کردیم که پیامبر خدا امتش رو همین طوری رها نکرده که بعد از خودشون مردم سردرگم و گمراه بشن. من و تو که مدیر مکانی مثل شرکت یا مدرسه راهنمایی هستیم برای نبودنمان این همه نگران و مضطربیم. دائماً افراد رو بالا و پایین می کنیم تا بهترین رو برای جانشینی و معاونت خودمون انتخاب کنیم. که در مدت سفرمون همه چیز به هم نریزه.
آقا منصور چطور ممکنه شخصیتی به عظمت خاتم الانبیاء دین و امتش رو بدون سرپرست و امام رها کنه و دعوت حق رو لبیک بگه و حال آنکه از اولین روزهای دعوتشون به فکر وصی و جانشینشون بودن و جابه جا تکلیف مردم رو برای بعد از خودشون معلوم کردند.
آقای شافعیان به فکر فرورفته بود و هیچ چیز نمی گفت . . .
برچسبها : مدیر - مدرسه
0
« بسم الله الرحمن الرحیم »
نگرانی
روز دوشنبه اواخر ماه ذالقعده بود که من وهمسرم برای رفتن به حج سوار هواپیما شدیم. اول وارد مدینه شدیم و بعد از 10 روز ما را به مکه بردند. وقتی وارد خانه خدا شدیم و چشمم به کعبه افتاد ؛ اشک از چشمانم سرازیر شد و خدا را شکر کردم از اینکه جایی آمده ام که حضرت رسول اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- و امیرالمؤمنین و فرزندانشان – علیهم السلام – در این مکان مقدس قدم گذاشته بودند.
یک روز برای انجام کاری از هتل خارج شدم بعد از مقداری راه متوجه شدم مرد لاغر اندامی با چهره تیره برروی زمین نشسته و ناله می کند، و روی پایش را می مالد. به او گفتم چه شده آن مرد افغانی که کمی فارسی بلد بود گفت: پایم پیچ خورده من به او کمک کردم و او را به درمانگاه بردم. در هنگام برگشتن از درمانگاه به او گفتم: تو کجا زندگی می کنی؟ او گفت: من در افغانستان یک کشاورز هستم، و هشت فرزند دارم. گفتم:من هم یک ایرانی هستم؛که در دهی که زندگی می کنم یک خواربارفروشی دارم و شیعه مذهب هستم. همه مرا مشهدی رضا صدا می زنند. پرسیدم: تو چطور؟ گفت: من سنی مذهب هستم. خلاصه در بین راه کلی صحبت کردیم. او در میان صحبتهایش این گونه بیان می کرد، که پیامبر برای خود جانشینی انتخاب نکرده است. من از حرف او خیلی ناراحت شدم.گفتم ببین من در دهی که زندگی می کنم، مغازه ام را به شخصی مورد اطمینان سپرده ام. و بعد داستانم را برای آن حاجی افغانی این گونه نقل کردم: در دهی که ما زندگی می کنیم، بیشتر مردم کشاورز و مسن هستند. من در آن ده، مغازه خواربار فروشی دارم. وهمه اهالی آن ده وسایل مورد نیاز خودشان را از من خریداری می کنند.
یک روز صبح، یکی از اهالی ده که مردی باسواد بود؛ روزنامه ای دردست داشت، و به مغازه من می آمد، و خیلی خوشحال بود. پرسیدم چه شده؟ گفت: مشهدی رضا امسال شما به حج مشرف می شوید. من خیلی خوشحال شدم، و فوراً این خبر را به خانواده ام رساندم. اما از یک طرف ناراحت و نگران بودم. چون نمی دانستم در این مدت که نیستم مغازه را به چه کسی بسپارم!. پیش خود گفتم: من کسی را می خواهم که از صبح اول وقت تا آخر شب باشد، و با مشتری خوش برخورد باشد. و برای خریدن جنس مغازه وارد باشد و از همه نظر به او اعتماد داشته باشم و حتی از توانایی جسمانی خوبی هم برخوردار باشد، تا برای نقل و مکان کردن اجناس از عهده اش بربیاید. خلاصه از همه نظر مطمئن باشم وگرنه زحمت چندین ساله ام آسیب می بیند. و اینکه نمی توانم مغازه ام را ببندم چون در این ده فقط همین یک مغازه است و مردم تمام احتیاجاتشان را از این طریق رفع می کنند. پیش چند نفر از اهالی ده رفتم و با آنان مشورت کردم ولی هر کسی را که آنها پیشنهاد می دادند یا حساب کتاب بلد نبود، یا توانایی جسمانی نداشت، یا با مردم خوش برخورد نبود. خلاصه؛ یک جای مسئله ناقص بود.
شب موقع بازگشت به خانه؛ یکدفعه یادم آمد یکسال ونیم پیش یک پسر جوانی از خود اهالی ده پیش دستم مدتی کار می کرد ولی به علت دوره سربازی به شهر رفته بود جریان را برای خانومم تعریف کردم و از او خواستم به خانه مادرش برود و موضوع را برایش بگوید خلاصه بعد از پرس وجو فهمیدم که او قبل از اینکه ما به حج برویم از سربازی برمی گردد. در این مدت که ما نیستیم با خیال راحت؛ شخص مورد اطمینان خود را جایگزین خودم: گذاشته ام.
ای برادر مسلمانم! این ادعّا ی تو حتی برای یک فرد معمولی عاقلانه به نظر نمی رسد. شخصی مانند من برای مغازه اش؛ یا یک رئیس کارخانه ای برای کارخانه اش، چه رسد به پیامبر و امتش و دینش. پیامبری که خود؛ وصیت را تشریع کرده چطور مسلمین را به حال خودشان رها کند؟ و در مورد مهم ترین و سرنوشت سازترین امور وصیت نکند و از دنیا برود؟
کشاورز افغانی به فکر فرو رفت و در دل خود گفت: من هم مزرعه ای داشتم و او را به خواهر زاده ام سپردم و هر فردی را که دیگران توصیه می کردند، مناسب نبودند ونپذیرفتم. حالا می فهم، این حاجی شیعی ایرانی واقعاً منطقی می گوید.
آری پیامبر اکرم- صلی الله علیه وآله وسلم- فرمود: من دو چیز گرانبها
در میان شما گذاشتم کتاب خدا و عترتم« اهل بیت- علیهم السلام- » تا وقتی
که با این دو تمسک جویید هرگز پس از من گمراه نگردید.
برچسبها : مرد - ایرانی - راست - گفت
0
« بسم الله الرحمن الرحیم »
عاقلانه ترین راه
احمدی مدیر یک «شرکت یا کا رخانه» بسیار پُر کار و پُر مشغله است. جلسات بسیاری دارد. مراجعین و تلفن های فراوانی نیز دارد. از جهتی از بیماری قلبی رنج می برد. در یکی از جلساتی که دارد، دچار مشکل حاّد قلبی شد که در نتیجه با نظر پزشکان معالج قرار به عمل ایشان در یکی از بیمارستان های خارج از کشور صورت می گیرد «فکر و خیال سفر، رفتن و اینکه چه کسی را جانشین کند …»
وی قبل از عزیمت در جلسه ای که تمامی کارکنان حضور دارند، آقای جعفری که پسر جوانی است را به عنوان جانشین خود در زمانی که در کارخانه حضور ندارد معرفی می کند. علی جعفری از کودکی پیش احمدی بوده و در حقیقت فرزند خواندة اوست. علی زمانی که کودک خردسالی بوده است در یک سانحه رانندگی پدر و مادر خود را از دست می دهد.
احمدی که از دوستان صمیمی پدر علی بوده پس از این ماجرا، علی را به فرزندی می پذیرد و از او همچون فرزند خود نگهداری می کند، و در تربیت و نگهداری او از هیچ اقدامی فرو گذار نیست. او علی را حتی از فرزندان خود هم بیشتر دوست دارد. تا جایی که علی را به ازدواج با تنها دخترش در می آورد. او از ابتدای کار تأسیس کارخانه در کنار احمدی بوده و به تمامی فعالیت ها و کارها و برنامه های کارخانه وارد و تواناست.
عده ای از کارمندان از این انتخاب احمدی دلخور و ناراحت می شوند. آنها شروع به سخن پراکنی و آشوب و بلوا می کنند. و برای خود دلایل و استدلالات واهی می آورند. بعضی می گویند چون جعفری فامیل احمدی است او را انتخاب کرده؛ بعضی می گویند او جوان است؛ کم سن است، نمی تواند کارها را از پیش ببرد. عده ای به افراد مسن تر و سالخورده کنایه می زنند و می گویند خوب دیگه شما باید از پسرتان دستور بگیرید «کنایه از تمسخر مردم نسبت به ابوطالب که گفتند باید از پسرت اطاعت کنی » و خلاصه از این جور حرف ها.
احمدی از همه کارمندان قول می گیرد که با جعفری همکاری کنند و به حرف هایش عمل نمایند. امّا پس از رفتن احمدی مخالفان سرپیچی و نافرمانی از جعفری را در برنامه کار خود قرار می دهند و حاضر به همکاری با او نمی شوند.
یکی از مخالفان، کریم است. که به هیچ وجه حاضر نیست، با این موضوع کنار بیاید و او خود را مستحق این جایگاه می داند. به همین جهت پیش همه از این ماجرا گلایه می کند. او می گوید ما جعفری را قبول نداریم و باید خودمان کسی را انتخاب کنیم.
روزی این ماجرا را برای حاج تقی عمویش بیان می کند. حاج تقی کریم را نصیحت می کند و می گوید پسرم تا بوده همین بوده؛ این عاقلانه است و عقل حکم می کند که هر مدیری؛ هر رئیسی باید خودش برای خود در زمان نبودن، جانشین تعیین کند. نه اینکه برود و بگذارد به عهده بقیه( کارفرمایان؛کارگران) و بگوید من نیستم شما هم هر کار خواستید بکنید؛ هر که را خواستید انتخاب کنید مهم نیست. این دور از عقل است. هر انسان عاقل و بالغی می فهمد که هر مسئولی خودش یا کسی که خودش را انتخاب کرده باید جانشین خود را انتخاب کند چون او می داند که این مسئولیت از عهده چه کسی بر می آید. این دلیل موجه نیست که تو بگویی جعفری کم سن است؛ یا فامیل احمدی است. پس آدم مناسبی برای جانشینی او نیست. نه عزیزم؛ این دلائل واهی را از مغزت دور بریز.
احمدی که بیشتر از همه دلش برای این کارخانه می سوزد و بیشتر از همه دلش می خواهد که اینجا پیشرفت کند. چون خودش با زحمت و سختی این تشکیلات را راه انداخته و تا به امروز اینگونه اداره کرده است.اگر تو و امثال تو دلشان بخواهد که کارخانه با اقتدار باشد؛ روز به روز بر سود و سرمایه اش افزوده شود، مطمئن باش خود احمدی چندین هزار برابر تو دلش این موفقیت را می خواهد. پس او از همه شما نسبت به کارخانه دلسوزتر است. کریم جان اشتباه نکن حتماً احمدی توانایی هایی را در جعفری دیده که برای این مسئولیت مهم او را انتخاب کرده است. کریم جان هر رئیسی باید خود به فکر اداره حوزه حکومتش بعد از خود باشد. این حکایت در تاریخ بارها هم تکرار شده است و آنانی که زیر بار این انتخاب نرفتند به فلاکت افتادند. همانگونه که عده ای از نااهلان و جاهلان تاریخ در هزاروچهارصد سال پیش به انتخاب رسول خدا پشت کردند.
نبی گرامی اسلام که پس از 23 سال رنج و زحمت دین مبین اسلام را رواج و پرورش داده بود، چندین ماه پیش از رحلت جانسوزشان طی آخرین سفر حجّی که انجام فرمودند پس از پایان مراسم حج مسلمانان و حجاج را پس از عبور از صحرای جحفه به مدت 3 روز در کنار برکه ای به نام خُم نگه می دارد. دستور می دهد رفتگان باز آیند و آنانی که هنوز نرسیده اند برسند. سپس طی سخنرانی طولانی و مفصلی به نام «خطابه غدیر» امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب- علیه السلام- را به عنوان جانشین پس از خود معرفی می کنند و از همگی در این مورد( قبول جانشینی) بیعت می گیرند. حتی تشت آبی را قرار می دهند و پرده ای ما بین آن کشیده و در طرفی امیرالمؤمنین دست گذاشته و زنها در طرف دیگر، که به این ترتیب از همگان بیعت گرفته می شود.
همانگونه که بارها و بارها از همان سال های اول بعثت در هر فرصت مناسب ایشان را وصی و جانشین خود معرفی کرده بود.( ازدعوت عشیره) واین بار به صورت علنی و آشکار در حضور صدوبیست هزار نفر افراد عاقل و بالغی که مشرف به حج شده بودند این معرفی را برای آخرین بار تکرار می کنند.
امّا کوردلان و نااهلانی در جهت مخالفت با این امر بر می آیند. هر چند که در ظاهر با آن حضرت بیعت کردند، که حتی آنان جز اولین بیعت کنندگان با مولا بودند. آنان پس از وفات رسول گرامی دور هم جمع می شوند؛ مجلس و شورا تشکیل می دهند و می گویند: ما خود باید برای خودمان خلیفه انتخاب کنیم. و از بین خودشان یکی را انتخاب کردند. و نظر و فرمان رسول خدا را زیر پا گذاشتند. به این جهت آنان جامعه اسلامی را که پیامبر سال ها با رنج و زحمت تا به اینجا رسانده بود ، دچار تزلزل و انحراف و اختلاف کردند. و تا قیام قیامت انحراف و کج فهمی مردم به جهت کار آنان است. زیرا پیامبر خودشان می دانستند که چه کسی برای جانشینی ایشان صلاحیت دارد. هر چند که کم سن وسال باشد. علی- علیه السلام- از دوران کودکی نزد پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- بوده وبا تربیت ایشان بزرگ شده بود در ثانی؛ تقوا و پرهیزکاری؛ شجاعت و مردانگی وی در عرب و عجم بی نظیر بود و همتایی برایش در تاریخ وجود نداشته است.
کریم جان کاری نکن که همچون آنان باشی و پا جای آنها بگذاری. بدان که هر مدیری، هر رئیسی خودش باید جانشینی را معین کند. و ما موظف به اطاعت از او هستیم هر چند که برایمان خوش نیاید.
این عاقلانه نیست که مدیری در هنگام ترک مسئولیت حوزه تحت اداره اش همه را به حال خود واگذارد تا هر چه پیش آید خوش آید.
کریم جان درست است که عده ای با تحریف و پوشاندن تاریخ سعی می کنند بگویند پیامبر برای خود جانشین تعیین نکرد امّا دروغ می گویند. در لابلای کتابها آثار و شواهد فراوان وجود دارد و...
ابوذر از پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم- نقل کرد که فرمودند: هر کس فردی را بر گروهی فرمانروا کند با اینکه در میان آن گروه کسی هست که خدا از او بیشتر خشنود است چنین کسی خیانت به خدا کرده است.
ابوالحسن رفا به ابن رامین فقیه گفت:
وقتی پیامبر از مدینه خارج شد آیا کسی را به جانشینی خود تعیین نکرد؟جواب داد چرا، علی را به جانشینی خویش معین کرد.
گفت: پس چرا به اهل مدینه نگفت خودتان انتخاب کنید، چون شما هرگز راه اشتباه نخواهیدرفت.
در جواب گفت: ترسید اختلاف و فتنه ای برپا شود.
ابوالحسن گفت: اگر اختلافی بوجود می آمد بعد از برگشتن ازجنگ خودش اصلاح می کرد. در جواب او گفت: این کار که علی را تعیین کرد موجب اطمینان خاطر بیشتری بود.
در این موقع ابوالحسن گفت: پس هنگام وفات آیا کسی را به جانشینی خود تعیین نکرد؟
جواب داد: نه
ابوالحسن گفت: مرگ از یک مسافرت مهمتر است. چگونه آنچه در یک مسافرت موجب تشویش خاطرش می شد در سفر مرگ اطمینان داشت که پس از مرگش اختلاف و فتنه ای بر پا نمی شود. ابن رامین در جواب فروماند. سپس کریم به فکر عمیقی فرو رفت.
راستی شما خوانند عزیز فکر می کنید کریم به چه چیزی فکر می کرد؟ چه چیزی این همه فکر و ذهن کریم را بخود مشغول کرد؟ براستی کریم باید چکار بکند؟ شما می توانید به کریم کمک کنید؟ به آقای جعفری چطور؟.....
و اما امروز من و تو آیا می توانیم به امیر همه مؤمنین کمک کنیم؟ به برادران اهل تسنن چطور؟ هیچ کاری نتوانیم دعایشان که می توانیم بکنیم، آگاهشان که می توانیم بکنیم و . . .
مطالب مرتبط :
گلچين سلسله سخنراني هاي سيد حسن احمدي اصفهاني
كليپ نقد مراسم قمه زني
آغاسی با شعر هایش غوغا می کند
برچسبها : احمدی - مشکل - قلبی - پیدا - کند
0
« بسم الله الرحمن الرحیم »
بیماری پدر
بهزاد و رامين دو تا پسر دانشجو هستند كه با هم خيلي صميمي اند و از همه كارها و مسائل زندگي هم خبردارند. رامين چند روزي است كه سركلاس حاضر نمي شود. بهزاد چندين بار با او تماس مي گيرد و علت نيامدنش را جويا مي شود.
رامين مي گويد: سرم شلوغ است و كاري برايم پيش آمده یعنی راستش، بابام مريض است و بايد براي عمل به خارج از كشور برود درگير كارها و برنامه هاي او هستيم.
خلاصه رامين پس از چند روزي به دانشگاه مي آيد و موضوع را براي بهزاد اينگونه نقل مي كند.
او مي گويد: پدرم بايد هر چه سريعتر براي عمل قلب به خارج از كشور برود. اين چند روز حسابي كار داشتيم. او، من و برادرهايم را جمع كرده و مشغول تعيين تكليف برايمان است، رضا را كه دومين برادرم هست مسئول كارخانه اش كرده و به همه ما گفته كه بايد با او همكاري كنيم و به حرف هايش گوش دهيم. آخه يكي نيست بگه به اون چه مربوطه كه ما مي خواهيم چه كاركنيم، ما خودمان خوب مي دانيم كه بايد چه كار كنيم. هر روز يكي از ما مي رفتيم و به كارها رسيدگي مي كرديم. آخه اصلاً رضا به درد اداره كارخانه نمي خورد اون فقط خوب می تواند بنشينه يك گوشه نماز بخونه، قرآن بخونه يا يك كتاب بدي دستش و زود برات تا ته آن را بخونه و بده. اون كه نمي تونه كارخانه اداره كند، با كارگر جماعت سروكله بزند اون اصلاً مال اين حرف ها نيست. اون به درد اين مسئوليت نمي خورد.اصلاً از همه اينها كه بگذريم به بابام ارتباطي نداره كه كي بره كارخانه، اون كه خودش نيست ماهم خودمان مي دانيم كه بايد چه كار كنيم. آخه بابام از پيغمبر خدا كه بالاتر نيست، پيغمبر با اون عظمتش براي خودش جانشين نگذاشت، كه باباي ما براي خودش جانشين گذاشته.
در اين موقع بهزاد با عصبانيت مي گويد: بس كن رامين! اين اراجيف چيه پشت سرهم رديف مي كني و مي گي؟! اين چه حرفهاي مزخرفي هست كه از دهنت در مي آيد؟ برو دهنت را آب بكش، توبه كن. كي ميگه پيغمبر براي خودشان جانشين تعيين نكردند مگه مي شه، مگر اصلاً عقل تو، اين را باور مي كند. آخه بابا جون پيغمبركه با اين رنج و زحمت 23 سال مردم را هدايت كرد و براشون زحمت كشيده و از اون جاهليت و نفهمي نجاتشون داده، يعني مي شه آنها را به حال خودشون رها كند و براي بعد از خودش جانشيني را معرفي نكند؟!
رامين مي گويد: آره من خودم شنيدم و خودم خواندم. اين همه توي روزنامه ها و بعضي از سخنراني ها مي گويند، تو نشنيدي؟ آره بابا پيغمبركسي را براي بعد از خودش انتخاب نكرده است. من مطمئنم .
بهزاد مي گه : بسه ديگه، بس كن كه ديگه فهميدم چي توي اون كله ات كرده اند، تو، رامين جون ،گول حرف هاي يك سري اين عرفای پوسيده و معاندان و مخالفان اسلام و پيغمبر را خورده اي، آنها به دروغ مي خواهند براي همه جا بيندازند كه پيغمبر براي بعد از خودشان جانشين تعيين نكرده اند. آنها با تحريف در روايات و احاديث و پوشاندن حق و حقيقت مي خواهند بگويند كه پيغمبر جامعه را رها كرده و براي بعد از خودش كاري نكرد. يعني جانشيني براي خودش تعيين نكرد اما سخت در اشتباهند. آنها هر چه قدر هم كه كار كنند نمي توانند اين حقيقت را بپوشانند. رامين حالا خدايي ها، خودمونيم، به نظر تو بابات بايد چه كار مي كرد؟ بايد همه چيز را مي گذاشت و مي رفت؟ اصلاً اگر تو خودت بودي چه كار مي كردي؟ اگر اين كارخانه مال خودت بود، حاضر بودي همه را به حال خودشان رها كني و بري؟ دلت براي زحمت هايي كه براي بدست آوردن اون كشيده بودي، نمي سوخت؟
در اين هنگام استاد نظري وارد دانشكده مي شود رامين و بهزاد جلو مي روند سلام و احوالپرسي مي كنند.
استاد مي گويد: اسم شما چه بود؟قيافه هايتان برام آشناست ولي، اسمتان در ذهنم نيست، فقط پروژه خوبتان يادم هست.
اكبري استاد، من هم محسني هستم.
آهان ، آره آره درسته. از وقتي پروژه شما از طرف هيئت علمي دانشگاه پذيرفته شد و به شما جايزه تعلق گرفت، واقعاً به شما افتخار مي كنم، خيلي خوب عمل كرديد. خيلي محسني جان؛ مديريت خوبي داشتي زحمت اصلي را تو كشيدي، تواگه خوب بچه ها را جمع و جور نمي كردي، به اين خوبي در نمي آمد.
رامين مي گه: نه بابا استاد، بچه ها خوب بودند. زحمت اصلي را آنها كشيدند. آخه من اصلاً از وسطهاي كار ديگه نتوانستم با آنها باشم . عموم فوت كرد و دو هفته رفتم شهرستان .
استاد مي گه : خوب تو حتمأ كسي را به جاي خودت گذاشتي كه كارها را انجام بده ؟
بله ،استاد ، كريمي را كه مي شناسيد اون را انتخاب كردم. البته، آقا بهزاد راهنمايي ام كرد. گفت كريمي با تدبير و زرنگ است ، خوب مي تونه همه كارها را راست و ريس كنه.
خوب الحمدالله، دست همتون درد نكته بالاخره كار خوبي درآمد، موفق باشيد.
بعد از رفتن استاد، رامين و بهزاد از خاطره هاي خودشان در مورد كار پروژه صحبت و چند تا خاطره جالب و خنديدني تعريف مي كنند.
بعد رامين و بهزاد در راه با هم صحبت مي كنند و بهزاد مي گويد راستي بابات كي مي ره؟
شنبه مي ره . بهزاد دعا كن خوب بشه، خيلي دلمون شور مي زنه.
انشاءالله خوب مي شه، ناراحت نباش.
با هم خداحافظي مي كنند و از هم جدا مي شوند.
در راه رامين در ذهن خود پروژه ، كريمی.( جانشينی رامين ) بيماري پدر ، حرفها و كارهاي پدر را مرور مي كند.فكر مي كند پدر حق نداشته براي خود جانشين بگذارد . اما پس چرا اون براي پروژه خود جانشين گذاشته ؟ چه فرقي دارند؟ چه تفاوتي بين اين دو موضوع وجود دارد؟ هم دلش مي خواهد قبول كند هم نه ، حالا دو دل شده.
فردا صبح در دانشگاه دوباره حرف رامين و بهزاد در اين زمينه شروع مي شود.
رامين مي گه : آخه بهزاد بابام چرا رضا را، مدير كارخانه اش كرد. چرا نگذاشت هر روز يكي مون بريم؟ چرا فكر مي كنه فقط رضا مي تونه؟
بهزاد مي گه : يعني تو ناراحتي كه چرا تو را انتخاب نكرد؟ يعني تو دوست داري رئيس باشي ، مديريت كني ؟ آخه چرا اين طوري فكر مي كني. حتمأ پدرت توانايي مديريت را در رضا ديده ولي در تو فعلأ نديده ، نه اينكه تو نمي توني نه ، شايد فعلأ تو آمادگي نداري ناراحت نباش، تو سعي و تلاش خودت را بكن . اگر تو كارآمد باشي، بالاخره از وجود تو هم استفاده مي شود. حالا كارخانه بابات نشه يك جاي ديگر ، تو تكليف خودت را مشخص كن مي گي بابات نبايد جانشين براي خودش مي گذاشت يا اينكه چرا رضا را گذاشت؟
خوب البته هر دو . ببين بهزاد تو رو خدا ديگه بس اينقدر اين حرف ها را نزن ، بگذار من برم روي اينها فكر كنم، بعد مي آيم تعبيرش را بهم بگو.
در اين هنگام مهدي مي آيد با بچه ها سلام و احوالپرسي مي كنه. كارت عروسي اش را به آنها مي دهند . باز مي كنند و مي خوانند . روي كارت نوشته:
« الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین و الائمه المعصومین– علیهم السلام- »
مهدي مي گويد: بچه ها كارتش خوبه ، قشنگه يا نه.
آره بابا خيلي هم خوب و هم با كلاس هستش.
بهزاد مي گه: خيلي كارخوبي كردي كه اين حديث را نوشتي، بگذار همه بدانند كه خدا چه نعمتي را به ما بخشيده. جدأ اگه خدا پيغمبر، بعد هم اميرالمؤمنين و بچه هاشون را براي ما قرار نمي داد، ما چه كار مي كرديم؟ اگر اميرالمؤمنين را نداشتيم اصلاً جامعه چي مي شد؟ به سر اسلام چي مي آمد؟ خدا را شكر كه خدا اميرالمؤمنين را براي ما انتخاب كرد و پيامبر او را به ما معرفي كرد.
خوب بچه ها كاري نداريد، من بايد برم خيلي كار دارم، زود بيائيدها منتظرتون هستم.
باشه برو ، دستت درد نكنه. ممنون خداحافظ.
همه از هم جدا مي شوند. رامين در ذهن خودش به ياد روز غدير، جانشيني اميرالمؤمنين و انتخاب ايشان مي افتد.
مي گويد: پيغمبر از ميان آن همه آدم اميرالمؤمنين- علیه السلام- را انتخاب كردند.
و ذكر چند فراز از خطابه غدير در مورد اميرالمؤمنين( أنا صراط الله المستقيم و .......... )
يعني اميرالمؤمنين از همه والاتر بودند؟ از چه جهتي؟ از همه نظر؟ يا بعضي جهات؟
آيا همه قبول كردند؟ آنهايي كه قبول نكردند چرا قبول نكردند؟ يعني پيغمبر و حرف او را قبول نداشتند؟ پس مسلمان نبودند؟ پس چرا خودشان را مسلمان و صحابه پيامبر مي دانستند؟ بعد سرنوشتشان چي شد؟
واي خداي من چقدر سؤال بي جواب دارم پس كي مي شه به ياد كسي كه به همه سؤالات جواب بده و به همه آنها پايان بده ،
كي مي آيد آن منجي بي همتا خدا.
برچسبها : بهزاد - رامین
0
« بسم الله الرحمن الرحیم »
ای کاش هیچ آسمانی بی ستاره نباشد
شب چادر سیاهرنگ پر ستاره خودرا بر سر کشیده و ماه همچون
حبابی نورانی به در و دیوار شیشه اطاق می کوبد. صدای نسیم از
لا به لای روزنه های پنجره به درون می خیزد. سرمای نیمه شب
دستانم را کرخ و بازوانم را لرزان قرار داده، دلم می خواست تمام
سرمای هوا به درونم را ه می جُست. ولی خواهرم آن چشمان تب
دارش را دیگر نمی گشود و از سرما شکایت نمی کرد.
سرمای اطاق مرا به سمت چراغ می کشاند؛ غذا چه بوی خوبی
می دهد« عدسی داغ »، یعنی الآن سرور خانم برای بچه هایش چه
درست کرده است حتماً «پلو گوشت» خوش بحالشان زیر کرسی داغ
تلویزیون نگاه می کنند، یعنی می شود یک روز ما هم با آرامش زیر
کرسی بخوابیم و تخمه بشکنیم؟
دستم سوخت و همراه سوزش سرمای زیادی در وجودم
نشست؛ در و دیوار این اطاق بوی تنهائی می دهد. بوی درد، بوی
دستان لرزان و نحیف مادر، بوی اشکی که در چشمش اسیر شد و
هیچ گاه بر روی گونه اش نغلطیده تا نکند دلهای ما بگیرد. بوی شب
های بی شام سر به زمین نهادن و باز هم دلتنگی مادر که این روزها
تمام می شود. از فردا بیشتر کار خواهم کرد.
به او که می نگرم می خواهم با آسمان همراه باشم.نیمه شب
ابرهای سخت بر هم بکوبند و با هم بگریم.شاید صدای دل گرفته من
از آسمان هم بلندتر باشد و تلاطمش از ابر کوبنده تر.
در و دیوار ترک خورده اطاق سخت بر قلبم می کوبد و در انتهای
هر کدام زخمی است سنگین بر قلبم. آسمان دلم تاریک، ولی در
انتهایش حبابیست نورانی همچون ماه گوئی باچهارده ستاره روشن.
به او که می اندیشم غم از خانة دلم رخت برمی کند به او که
می اندیشم صدای دفتر پاره گشته معلم و فریاد هایش که چرا
چشمانت بسته است آزارم نمی دهد. دیگر در کنار مادر نشستن و با
او کوک زدن دستانم را زخمی نمی کند. چشمان خواهر می خندد. در
دستانش سیب سرخ بزرگی است. دیگر برای کفشهای پاره اش
اشک نمی ریزد، از دوستانش و تنهائیش شکایت نمی کند، می خندد
و عروسک رویائیش را در آغوش می کشد. دستان مادر خسته نیست.
پیرمرد همسایه عصایش کوبنده نیست. دیگر هر چه قدر با عصایش به
در بکوبد و بگوید آمده ام پول این قفس که شما را در آن اسیرساخته
ام را بگیرم، نه وحشت به دل مادر راه می دهد نه اشک های ما را
برروی گونه روان می سازد. دیگر سرما نیست، درد نیست، وحشت
نیست.
در میان این هالة نور دستان بی پدری آزارم نمی دهد. غبطه
نمی خورم به کودکی که لباس گرم بر تن دارد و دستانش در دستان
پدر و مادر است و خود انتخاب می کند که کدامین کفش را
می خواهد. دیگر غبطه نمی خورم به شاخه های گل سرخ که پشت
شیشه های مغازه انتظار بو کشیدن را می کشند. دیگر غبطه
نمی خورم به دوستانی که گِردِ هم باقالی داغ می خورند. دیگر تشنة
خندیدن نیستم. من می خواهم در میان این گوی باشم و چهارده
ستاره روشن پشت و پناهم ولی خوب که می اندیشم؛ شاید تنها این
من باشم که طعم بی پدری را چشیده و چندین کودکان دیگر؛ شاید
ما طعم فقر راچشیده و نیاز به احساس محبت داشته باشیم. ولی
مردمان دیگر چه؛ آنان هم که افسرده اند و در انتظار بهاری نو و هر روز
نو در انتظار فردای بهتر و فقط خود را سرگرم ساخته اند با آن چیز که
دوست دارند. کسی با شهرت و مقام، کسی با ثروت و دیگری
با زیبائی و مُد و لباس. شاید چند روزی در آن غوطه ورند ولی باز می
بینند هر چه بیشتر دارند بیشتر می خواهند و هیچ گاه دلشان آرام
نیست. و لبخند گمشده محو بر لبان و آرامش آن چه که هیچ گاه به آن
نخواهند رسید. هر روز در انتظار آینده اند و گمان بر این است که
فردای خوبی خواهند داشت.
پس تمنای آنان چیست آنان که نمی دانند به دنبال چه هستند؟
ای کاش این چهارده ستاره روشن بر تمامی سرزمینمان طلوعش
هویدا بود.
ای کاش پرده های ضخیم بی وفائی ،آنها را به آسمان دل راه می داد.
ای کاش تنها به روزنه ای از امید دلخوش نبودیم.
ای کاش می گذاشتیم ستاره ها هم چنان که هستند نورشان را
بتابانند. نه در پرده های حسرت و هر از گاهی اگر دلی شکست؛
غریبی در دیار غربت محبوس گشت و حقی زیر دستان پایمال شد
آنگاه آن ستاره های آشنا را صدا بزنیم.
ای کاش در تمامی ارابه های سفر که چهره ها خاموش است و قلبها
تنهاست ، راه ستاره را به درون باز می کردیم.
ای کاش در تمامی تنفس ها همراه با دیدن هر آفتاب و ریختن هر باران
وجود محبوب را به درون راه می دادیم تا قلب زنگار گرفته حرکت را باز
بستاند و آرامش وجود را دریابد.
ای کاش دستانمان را رها می ساختیم تا ستاره های روشن بر آسمان
زندگیمان طلوع کنند.
برچسبها : کاش - هیچ - آسمانی - ستاره - نباشد
0
«بسم الله الرحمن الرحیم»
شکست همدلی
در سالیان خیلی دور در یک جنگل زیبا، که همه حیوانات در آن زندگی
می کردند. به خاطر یک سری از حیوانات درنده وخود خواه؛ آرامش
دیگر موجودات گرفته شده بود بچه خرگوش؛برای خوردن آب از لب
چشمه با ترس و لرز می رفت؛ آیا سالم برمی گشت یانه؛ خدا
می داند.در یکی از روزهای بهاری؛ آسمان آبی که در میان آن
خورشید درخشان می تابید و درختان تازه شکوفه داده بودند؛ بلبلان
نغمه سرایی می کردند از قضا؛ یک پرنده زیبا؛ که چشمها را خیره
می کرد بر فراز آسمان پرواز می کرد او برای رفع تشنگی به سوی
زمین آمد وبر لب تخته سنگی نشست تااز آن جویبار؛ آب بنوشد .بعد
از اینکه آب خورد؛ احساس کرد که یک صدایی می شنود؛ شبیه گریه
و ناله؛ خوب دقّت کرد دید خرگوشی به درخت تکیه کرده و ناله
می کند.
سیمرغ به کنار او رفت واز او پرسید؟ ای خرگوش؛ چه شده؟ چرا
ناراحتی؟ گفت: چه بگویم؛ الآن چند سالی است که در جنگل ما هرج
ومرج است وکسی؛ آسایش و راحتی ندارد. هر موقع که بچه هایمان
برای بازی وتفریح وحتی برای تهیه غذا بیرون می روند در بین راه گرگ
یا روباه؛ کفتار ودوستانشان به کمین نشستند و آنها را می خوردند و
یا زخمی می کنند؛ حتی برای سرگرمی و تفریحشان آنها را اذّیت
می کنند، خرگوش آه بلندی کشید وگفت:من شش فرزند داشتم و
حالا همه آنها را کشته اند؛ بعد شروع به گریه کرد.سیمرغ بعد از
شنیدن حرفهای خرگوش خیلی ناراحت شد؛ به او گفت:توهمه حیوانات
را در دشت سرسبز که در وسط جنگل است جمع کن.
خرگوش با کمک دوستانش بیشتر حیوانات جنگل را خبر کرد؛ کلاغ
سیاه که از دور صدای سیمرغ را شنید؛ از تصمیم گیری آنها با خبر شد
و این خبر را بلافاصله به گوش روباه رساند.فردای آن روز که شد
حیوانات دور هم جمع شدند و قرار شد درآن موقع کسی به دیگری آزار نرساند.
سیمرغ پروازکنان به سوی آنان بر زمین نشست. همه بادیدن آن
سیمرغ زیبا؛ تعجب کردند و لبخند بر لبانشان جاری شد.سیمرغ با
صدای آرام و دل نشین اش شروع به صحبت کرد؛ آنقدر زیبا سخن
می گفت؛ که در آن لحظات هیچکس متوجه گذشت زمان نشد.
او برای آنها برنامه ریزی کرد که ساعتی را برای جمع آوری غذا و
ساعتی برای تفریح و ساعتی برای انجام کارها ی نیک و کمک به
دیگران؛ همه حیوانات از جمله: فیلها؛ آهوان؛ پرندگان؛ خرگوشها و...از
حرفهای سیمرغ خوشحال وامیدوار بودند. امّا حیواناتی مانند کفتار؛
روباه، شغال، وگراز ...از این بابت ناراحت بودند. ولی به خاطر اکثر
حیوانات آنها هم مجبور بودند این شرط را قبول کنند. سیمرغ دوستی
به نام ققنوس داشت؛ او هم از دانایی کامل برخوردار بود.
سالها گذشت حیوانات در صلح و صفا زندگی می کردند و اگر
مشکلی برای یکی از حیوانات جنگل پیش می آ مد، برای راهنمایی
پیش سیمرغ و ققنوس می رفتند و آنها هم با مهربانی ودانایی مشکل
آنها را رفع می کردند. کم کم محبت آنها در دل تمام حیوانات نشست.
هیچ کدام از آن حیوانات درنّده و موذی جرأت نمی کردندکه به حرفها و
چه تصمیمات سیمرغ اشکال بگیرند؛ چون همه حیوانات آنها را دوست
داشتند؛ ققنوس خیلی مهربان و دانا بود اگر حیوانی احتیاج به کمک
داشتند یا مریض می شدند به آنها کمک می کرد در بعضی مواقع
برای جمع آوری غذا به خرگوشها یا پرندگان دیگر کمک می کرد.
در یک روز سرد پائیزی؛ پای یکی از فیلها زخمی شده بود و نمی
توانست راه برود. دوستانش دور اوجمع شده بودند و گریه می کردند؛
یکی از آنها گفت: بروید ققنوس را خبر کنید او حکیم و داناست. وقتی
ققنوس زخم عمیق پای فیل را دید به آنها گفت:من گیاهی را
می شناسم که در فلان کوه؛ سبز می شود؛ امّا آوردنش دو روز طول
می کشد.شما به او آب و غذا بدهید و دعا کنید که من گیاه را به
موقع بیاورم. ققنوس خداحافظی کرد و رفت. او بعد از دو روز گیاه را
آورد وقتی فیل را زنده دید خوشحال شد و از دوستانش خواست آن
گیاه را به پای فیل ببندند فیل بعد از چند روز حالش خوب شد.
ققنوس همیشه باعدالت و هوشیاری کامل به حیوانات رسیدگی
می کرد سیمرغ اورا دوستی دلسوز و مهربان می دید و از دوستان
جنگل می خواست که او را رها نکند، و درمیان خودشان امین بدانند و
او همیشه ازققنوس تعریف می کرد. می گفت: تصمیم گیری او مانند
تصمیم گیری خودش است؛ عدالت او مانند عدالت اوست از او حرف
شنوی داشته باشید او با من سالها زندگی کرده و خوب را از بد
تشخیص می دهد. اگر روزی من از این جا برم او راحکمران این جنگل
است. امّا بشنوید از اینجا که دشمنان بیکار ننشستند؛ کفتار، روباه،
شغال و دیگر دوستانشان دور هم جمع شد و با هم نقشه کشیدندکه
سیمرغ را از بین ببرند؛ چون او تمام اختیارا ت را به ققنوس داده
ومادیگر نمی توانیم در جنگل قدرت داشته باشیم و کسی از ما
اطاعت نمی کند ما هم به خواسته هایمان نمی رسیم.
بعد از مدتی سیمرغ سخت مریض شد. وقتی ققنوس باخبرشد
خواست اورا پیش حکیمی که در سرزمینی دور زندگی می کرد ببرد.
امّا سیمرغ گفت: کار از کار گذشته من دیگر رفتنی هستم، ولی برای
حیوانات نگران هستم از تو می خواهم سرپرستی آنها را به عهده
بگیری همچنان ما نند گذشته با آنها در صلح و آرامش زندگی کنی.
وقتی کفتار وهمدستانش از مریض شدن سیمرغ مطلع شدند
خیلی خوشحال شدند، روباه گفت: بیائید این فرصت را از دست
ندهیم؛ هم پیمان وهم قسم شویم وبه هر قیمتی شده نگذاریم
جانشینی سیمرغ به ققنوس برسد و اگر لازم شد ققنوس را بکشیم
اگر با مخالفت آنها روبروشدیم؛ جنگل را به آتش می کشیم و همه
آنها را به مرگ تحدید می کنیم. هر روز حال سیمرغ بدتر می شد
روزی سیمرغ به ققنوس گفت: بهتر است شغال، کفتار، روباه
وهمدستانش را برای انجام کاری از جنگل دور کنیم؛ تا همه حیوانات
براحتی بتوانند تو را به جانشینی من انتخاب کنند. اگر آنها باشند از
این کار جلوگیری می کنند. روباه حیله گر؛ این پیشنهاد را رد کرد و
دوستانش به تبعیت از او قبول نکردند.
روباه ، شغال ودیگر یارانشان جلسه ای گرفتند و همه به کفتار
رأی دادند تا او جانشین سیمرغ شود. سیمرغ بعد از سه روز؛ مُرد و
دوستش ققنوس جسد او را به بالای کوه برد تا او را آنجا دفن کند، در
این فاصله به دستور کفتار همه حیوانات را با ترس مجبور به اطاعت
کردند. آنها گفتند سیمرغ راجع به جانشینی خود هیچی نگفته
است. همه آنها ازروی نادانی و ترسشان به آنها رأی دادند ققنوس که
از نقشه شوم اینها خبر داشت به توصیه ای که سیمرغ کرده بود برای
حفظ جنگل و جان دوستانش صبر پیشه کرد، چون سیمرغ به او گفته
بود خداوند همیشه حق و حقیقت را پیروز خواهد کرد.
هر چند، سالهای طولانی ای سپری شود ولی خورشید پشت ابر
نخواهد ماند. دوباره ناراحتی به جنگل برگشت و هر چه ققنوس به
درخانه های آنها می رفت و می گفت چرا حرفهای سیمرغ را گوش
نکردید و به کفتار و روباه حیله گر رأی دادید آنها در جواب می گفتند. ما
مجبور بودیم آنها ما را به مرگ تهدید کردند. هر چه ققنوس به آنها
می گفت: اگر همه شما با هم یکی می شدید آنها در مقابل شما
کم بودند و زورشان به شما نمی رسید.
روباه با حیله و نیرنگ به حیوانات قولهای دروغین می داد. و برای
عملی کردن قولهای خود به جنگل های مجاور حمله میکرد، قتل،
غارت و تجاوز می کرد. با این روش حیوانات را در جمع یاران خود حفظ
میکرد
و حیوانات ضعیف تر را می ترسانید.
به این ترتیب حیوانات یا روزگار خوش نداشتند یا اگر داشتند در
پشت هر خوشی دهها حیوان دیگر سیاه بخت شده بودند. آری آن
موجودات به خاطر نادانیشان آن آرامش و صلح و صفا را از دست دادند.
برچسبها : اهالی - جنگل - زیبا
0
«بسم الله الرحمن الرحیم»
تولد خورشید
صبح روز دوشنبه بود که خورشید از پشت کوه بالا آمد.
خورشید آن روز خیلی خوشحال بود و با تابش نور؛ همه جا را گرم
وروشن کرده بود. برکه ای درمیان دشت بود؛
او رو کرد به آسمان وبه خورشید گفت: چه شده این قدر خوشحالی.
خورشید گفت:نمی دانم حال خیلی خوبی دارم؛احساس می کنم،
امروز یک اتفّاق بزرگی خواهد افتاد.
برکه گفت:اتفاق بزرگی؟!! دراین موقع پرنده ای برای آب خوردن از
برکه، برروی تخته سنگی نشست وشروع به آب خوردن کرد.
برکه از او پرسید؟ ای پرنده تو ازکجا می آیی ؟ گفت:
من از سوی مکه می آیم؛ وعده ای زیادی با کاروان خود به سوی
شما می آیند. برکه گفت: به سوی ما؟!
گفت: آری؛ پیامبر خدا- صلی الله علیه وآله و سلم- ؛ بعد از پایان
مراسم حج به همه فرمود، از طرف خدا به او دستور داده شد، که به
غدیر برو و جانشین بعد از خودرا؛ که حضرت علی-علیه السلام-
است به همه معرفي كن.برکه از او پرسید؟ حالا چند نفری هستند؟
پرنده گفت: صدوبیست هزار نفر. که بسیاری از اهل مکّه نیز همراه
کاروان می آیند تا ببینند؛ پیامبر در غدیر چه کار مهمی دارد.
دراین کاروان بزرگ امیرالمومنین، حضرت زهرا، وامام حسن وامام
حسین- علیهم السلام- هم هستند.
برکه خیلی خوشحال شد واز خورشید پرسید: آیا تو چیزی می بینی؟
خورشید با تمام خوشحالی درآسمان می درخشید و می گفت:
عده زیادی را می بینم:که برشتران واسبهای خود هستند وبه سوی ما
می آیند. بعد از ساعتی کاروان به غدیر خم رسید.
در کنار این برکه بزرگ پنج درخت کهنسال بود که با شاخ وبرگ خود؛
سایبانی برای مسافران درست کرده بودند.پیامبر به مردم دستوردادند؟
که در این غدیر خم پیاده شوند.چون قرار بود سه روز درآنجا بمانند.مردم
خمیه زدند وتا ظهر استراحت کردند.
برکه تا آن روز این قدر جمعیت ندیده بود.دید چند نفری برای گرفتن
وضو به سوی برکه می آیند؛ امّا ناگهان یکی از دور آنها را صدا زد و
گفت:مقداد؛به سلمان و ابوذر و عماّر بگو بیایند که در سایه درخت
جایگاهی برای پیامبر درست کنند.
آنها بعد ازگرفتن وضو زیر درختها را تمیز کردند و جای بلندی مثل منبر
ساختند؛ سپس روی آنهارا پارچه ای انداختند
تا نرم باشد.منبرراجایی درست کردند، که همه مردم آن را ببینند
و صدای پیامبر-صلی الله وعلیه و آله و سلم- را بشنوند.
برکه رو به خورشید کرد و گفت: من پیامبر را نمی بینم! عده ای
زیاد در کنار من ایستاده اند.
خورشید با لبخندی که بر لب داشت؛ گفت: من پیامبر- صلی الله علیه
وآله و سلم- را می بینم که از منبر بالا رفت ودر آخرین پله ایستاد.
حضرت علی علیه السلام را صدا زد که بالای منبر بیاد.امّا او یک پله
پایین تر از پیامبر ایستاد.
برکه گفت: من صدای آنان را می شنوم که- پیامبر صلی الله علیه وآله
و سلم- فرمود: خداوندمی فرماید:ای پیامبر؛ بعد از خود حضرت-علی
علیه السلام-را جانشین خود قرار ده تا رسالت تو کامل شود؛
تا او حرفهای خدا و آنچه حلال وحرام است رابه مردم بگوید و آنها
را به دستورات قرآن راهنمایی کند.
در آن موقع پیامبر ، علی- علیه السلام را به بالا بلند کردند و فرمودند:
«من کنت ُ مولاه فهذا علی مولاه »
یعنی: هر کس که من مولا ی اویم این علی مولای اوست وهر کس
من پیامبر او بوده ام. علی امام اوست هر کس علی را دوست بدارد
من را دوست می دارد و هرکس بااودشمنی کند بامن دشمنی کرده
است.اکنون اورا پایین آورد وبه مردم گفت:دین شما کامل شد و نعمت
بر همه شما تمام گشت وخدا از شما راضی و خشنود شد. پیامبر
خدا در حدود یک ساعت برای مردم خطبه خواند
و امامان بعد از علی- علیه السلام- را تا امام دوازدهم؛
حضرت مهدی- علیه السلام- برای مردم معرفی کردند. آنگاه پیامبر به
مردم فرمودند: ای مرد آنچه درباره علی گفتم:بگویید؛ شنیدیم و اطاعت
کردیم وعلی را به عنوان- امیرالمؤمنین- سلام کنید وتبریک بگویید که
خداوند چنین مقامی را به علی بن ابی طالب داده است.
برکه ازخورشید پرسید؟ چرا عده ای از مردم پراکنده شدند.
خورشید گفت: پیامبر- صلی الله علیه وآله و سلم- فرمودند: دوخیمه
آماده کنید. در یکی از آنها خود او ودر خیمه دیگر حضرت علی-علیه
السلام-نشست. مردم گروه؛ گروه ، وارد خیمه پیامبر- صلی الله علیه
وآله و سلم- می شدند وبا او بیعت میکردند و می گفتند: آنچه را که
شما درباره –علی علیه السلام -فرمودید.اطاعت می کنیم وبااو مخالفت
ودشمنی نمی کنیم.
بعد از آن وارد خیمه علی می شدند ومی گفتند: «السلام علیک یا
امیرالمؤمنین» با تو بیعت می کنیم واز دستورات تو اطاعت می
کنیم.بعد از گرفتن بیعت از مردها؛ پیامبر- صلی الله علیه وآله و سلم-
دستور داد، زنها به خیمه بیایند.بیشتر زنها نامحرم بودند ونمی توانستند
با حضرت علی- علیه السلام- دست بدهند. برای همین تشتی آب در
خیمه گذاشتند واز وسط آن پرده کشیدند؛ در یک طرف حضرت علی-
علیه السلام- نشست ودست خود را در آب می گذاشت وطرف دیگر
زنها دست خود را در آب می گذاشتند و می گفتند:
((السلام علیکم یاامیرالمومنین )) ما با تو پیمان بستیم که تو
جانشین پیامبر- صلی الله علیه وآله و سلم-هستی.
چون عده مردم خیلی زیاد بودند، این مراسم سه روز طول کشید.
برکه به خورشید گفت: چرا عده ای دور از مردم نشسته اند؛ رفتار آنها
با دیگران فرق می کند.
خورشید گفت:آنان منافقانی هستند که به دروغ با پیامبر عهد بسته اند
و آنها نقشه های شومی را برنامه ریزی می کنند که نه فقط خود به
هدفشان برسند؛
بلکه بیشتر مسلمین را از راه صراط مستقیم دوازده جانشین بر حق
پیامبر شان منحرف کنند.
برکه رو به خورشید کرد و گفت:چه شد، چرا عده ای دور پیامبرایستاده
اند؟ او گفت: یک نفر به نام حارث با عده ای از یارانش نزد
پیامبر- صلی الله علیه وآله و سلم- آمدند: حارث جلو آمد وبا بی ادبی
گفت: آیا آنچه را که در مورد علی گفتی واورا جانشین و امام قرار دادی
آیا از طرف خدا بود؟ پیامبر خدا فرمود:آری خداوند فرمان داد تا مقام
اورابرایتان بگویم که او ولی و سرپرست شماست.
حارث با کمال بی ادبی گفت:خدایا!اگر سخنان پیامبر از جانب شماست
عذابی بر من بفرست! تا سخن حارث تمام شد. خداوند سنگی از
آسمان فرستاد و بر سر اوخورد و بر بدنش فرو رفت وبر زمین افتاد و
کشته شد.وقتی مردم این واقعه را دیدند متوجه شدند این
یک معجزه ای از طرف خدا بود تا مردم بار دیگر داستان اصحاب فیل را
با چشم خود ببینند با دیدن این منظره پیامبر- صلی الله علیه وآله و
سلم- به مردم فرمود: خوشا به حال کسی که ولایت علی ابن ابی
طالب را قبول کند!وای به حال کسی که با او دشمنی کند.آنگاه پیامبر-
صلی الله علیه وآله وسلم- رو کردند به مردم گفتند: آنچه را که
شنیدید ودیدید حاضرین به غایبین و پدران به پسران بگویید؛
